نمایشگاه آینه ی روستا در انارکول زیبا

 

بهنام حاجی پور بازیکن اسطلخ جانی تیم والیبال شفق اردکان

 

نام:بهنام

نام خانوادگی:حاجی پور

تاریخ تولد
:۳۱/6/۱۳۷۰

متولد
:استان گیلان- شهرستان رودبار- روستای اسطلخ جان

میزان تحصیلات :کاردانی معماری - دانشجو کارشناسی تربیت بدنی

چگونگی ورود به رشته والیبال
:من در سال 85 دانش آموز هنرستان شهید دیدگانی توتکابن بودم .از اونجایی که تقریبا در همه رشته های ورزشی هنرستان عضو بودم ودر زمین های خاکی روستای اسطلخ جان والیبال بازی میکردم به مربی والیبال هنرستان معرفی شدم وعضو تیم شدم که در اولین گام قهرمان آموزشگاه های رحمت آباد و بلوکات  شدیم .وبعد توسط محمد مروت دوست انتخاب شدم برای مسابقات استانی .در مسابقات استانی مقامی کسب نکردیم ولی حاصل این مسابقات انتخاب بنده به عنوان بازیکن شهرستان رودبار توسط سید رسول حسینی بود که زحمات فراوانی برای بنده کشیده است .وشروع حرفه ای بنده در والیبال از سال 86 بود .

تیم فعلی
: شفق اردکان که در لیگ دسته یک کشور قرار دارد که توانست با وجود تیم های مدعی و ریشه دار به مقام 6 نائل شود  که نسبت به سال قبل 4 پله صعود کرده است .
تیم های قبلی
: بسیج رودبار-جوانان داماش از سال 87-89 -جوانان پیکان تهران

الگو ورزشی
: در جهان جیبا کاپیتان تیم ملی والیبال برزیل -در ایران به بازیکانی همچون پیمان اکبری - حمزه زرینی - پوریا فیاضی و رامین خانی علاقه خاصی دارم

مربی ها قبلی
: محمد مروت دوست -سید رسول حسینی -مهرداد عطاریان-محسن فرخی - فرید آخوندزاده -سید مصطفی حسینی-سید علی حسینی-رضا میرانی نژاد-کامران تبریزی-نادر قاضی-محمد سالک




بدون شرح! نه...  با یه شرح کوچولو


ساختمان پشت تصویر: شهرداری رستم آباد می باشد

باز هم مصاحبه عجیب در هفته نامه شکوفه های زیتون

انسان دوستی، خیرخواهی و امانت داری از ویژگی های بارز مسلمانان علی الخصوص ایرانیان است. ایرانیان علیرغم مواجه با تمام مشکلات و مسائل روزمره ی زندگی، به اعتقادات و ارزش های اعتقادی خود پایبند بوده و هیچ گاه پای خود را از حریم اعتقادی فراتر نمی گذارند.

در چند شماره قبل هفته نامه شکوفه های زیتون به شاهکار یک فرد رودباری، که از 12 میلیون گذشت را خواندید. این شماره نیز با افرادی از شهر رودبار آشنا می شوید که از 20 میلیون پول گذشتند تا ثابت کنند خون ایرانی و مسلمانی در رگ هایشان در جریان است

در ادامه گفتگویمان را با یاسر رمضانی و رمضان فتاحی که کیفی پر از پول، دسته چک و اوراق مهم دیگر پیدا کرده و به صاحبش برگرداندند

خودتان را معرفي نماييد.
ياسر رمضاني، متولد 66 اهل رودبار بوده و در ديزي سراي كاظمي مشغول به فعاليت هستم

كيف پول را چگونه پيدا كرديد؟ جزئيات موضوع براي ما شرح دهيد.
در محل كارم  نشسته بودم كه خودرويي با سرعت در حال حركت بود، از صندوق عقب خودرو كيف به وسط جاده افتاد و راننده متوجه نشد و حركت نمود. بنده نيز كه نزديك ترين فرد و شاهد واقعه بودم شتابان سوي جاده رفته و كيف را برداشتم.

چگونه كيف را به صاحبش برگردانديد؟
كيف پيدا شده كه پر از تراول 50 هزار توماني و دسته چك، شناسنامه و.. بود را باز كرده و در اولين فرصت دنبال شماره تلفن صاحب كيف گشتيم، در نهايت از فيش بانكي كه متعلق به صاحب كيف گم شده بود، شماره مخاطب را پيدا كرده و با وي تماس گرفتيم و بعد از تماس هاي مكرر، موفق به برقراري ارتباط با صاحب كيف شده و وي را از اين موضوع آگاه كرديم. صاحب كيف كه نامش حسين لطفي خلخالي بود بعد از 45 دقيقه سراغ كيف خود را گرفت و ما با اخذ نشاني كيف، آن را به صاحبش برگردانديم.

عكس العمل صاحب كيف، نسبت به عمل خيرخواهانه شما چگونه بود؟
وقتي كيف را با تمام محتويات داخلش ديد و اينكه چيزي از 20 ميلیون تومان پولش كم نشده است، شوكه شد و فقط در يك جمله گفت: «آن شيري كه خورديد، حلالتان باشد» و تشكر كرد و رفت.

چه چيزي باعث شد تا 20 ميليون تومان پول باد آورده را دوباره به صاحبش برگردانيد؟
حس انسان دوستي و خيرخواهي در گوشت و خون ايرانيان علي الخصوص مردم خوب شهرستان رودبار مي باشد. شايد هر كس ديگر هم جاي من بود، كار پسنديده تر را انجام مي داد. من يك كارگر ساده بيش نيستم وجدانم قبول نكرد كه پول را براي خودم بردارم.

انگيزه و هدف شما براي اين كار چه بود و چه احساسي داريد؟
 ما دوست داريم كه چنين اعمال خداپسندانه اي در جامعه به عنوان يك فرهنگ، رواج پيدا كند و از اينكه از امتحان الهي سربلند بيرون آمده ام بسيار خوشحال بوده و خداوند را سپاس مي گويم. اكنون احساس آرامش مي كنم و وجدانم راحت است.
 

تا اینجای کار مصاحبه با یاسر رمضانی فردی که توانسته شتابان به طرف کیف پول حرکت کرده بود و آنرا پیدا کند (پاسخ یاسر رمضانی در جواب به سوال دوم خبرنگار)

اما نقش این آقای رمضان فتاحی  این وسط چی بوده است خدا می داند(شاید این آقا صاحب کارش بوده و بالاخره شرط مصاحبه این بوده که با خودش هم مصاحبه کنند و در ادامه سوالاتی که در یک گفتگویی  اخلاقی مطرح می شود:

مصاحبه اخلاقی و فرهنگی یک دفعه سر از مشکلات دیزی سرا در میاره( سوالات عجیب و پاسخ های عجیب تر)

از ديزي سراي كاظمي براي ما بگوييد؟
ديزي سراي كاظمي از سال 72 فعاليت خود را كه خدمت رساني به مردم شهرستان رودبار و مسافرين مي باشد، آغاز نموده است و در سه راهي پايين بازار واقع بوده و در بين ديزي سراهاي شهرستان رودبار، حرف اول را مي زند.

*ایشون دیزی سرا فقط در جهت خدمت رسانی به مردم دایر کرده!!!!حالا معیار اون واسه اول بودن دیزی سرا چی بوده الله اعلم

مردم چرا اين ديزي سرا را  به عنوان یکی از بهترين ديزي سراهاي شهرستان رودبار مي شناسند؟

از زمان حسينعلي كاظمي كه بنيانگذار اين ديزي سرا بوده، تاكنون، سعي شده است، كه خدمت صادقانه به مردم جزء الويت هاي اصلي قرار گيرد. در اين ديزي سرا عليرغم تمام محدوديت ها اعم از گراني، تورم و... تمام تلاش ما اين است تا از مواد و كالاهاي مرغوب و درجه يك استفاده نماييم و هدف ما جلب رضايت مشتري مي باشد و همين موضوع سبب شده است، تا مسافراني كه از نقاط دور به شهرستان می آیند مي شوند، مشتريان ثابت ما باشند و حتي مشترياني نيز از نقاط دور كشور داريم كه از زمان آغازين فعاليت ديزي سرا، به اينجا مي آيند.

براي تهيه غذا از چه موادي استفاده مي گردد؟
گوشت گوسفند، نخود، لوبيا، رب گوجه فرنگي، ادويجات و...

پ ن پ: بیا بجای گوشت گوسفند از ماهی سفید استفاده کن

ديزي سراي كاظمي چه خدماتي به مشتريان ارائه مي دهد؟
ارائه ديزي، شامي رودباري، چاي و..

با تخفيف؛ يك پرس ديزي چند؟
مقطوع 6000تومان بدون مخلفات

فقط جهت خدمت رسانی به مردم

از شامي رودباري بگوييد؟
شامي رودباري يكي از بهترين غذاهاي محلي شهرستان رودبار به شمار مي رود كه حتي در كشور نيز طرفداران خاص خود را دارد. محتويات شامي رودباري؛ گوشت خالص، پياز، ادويجات و سبزي مخصوص بومي(پلنگ مش) بوده و با روغن زيتون پخت مي شود.

سوالی عجیب!!!!!نه وحشتناک در پایان مصاحبه اخلاقی

دغدغه ها و مشكلات ديزي سراي كاظمي؛

هر كاري مشكلات و مسايل خاص خود را دارد، مشكلات اقتصادي، گراني و.. از جمله مشكلاتي مي باشد كه همه اقشار با آن دست و پنجه نرم مي كند.

*هر کسی رابطه بین این دو مصاحبه رو فهمید حتما به ما بگه

*این اسم دیزی سرا هم آدمو بعد جوری به شک میندازه که نکنه این...

 

یک روز با سوسن چلچراغ

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب:

 

ادامه نوشته

اسپیرو




سفیدرود ما اگرچه ظاهری بسیار آرام دارد ولی...

 با آنکه هنوز چند روزی از گرم شدن هوا نگذشته است  ولی با این وجود تا حالا ۵ نفر از عزیزان را به کام مرگ برده است.

مهندس عطاءاله حکیمی نامزد نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی در شهرستان رودبار


مصاحبه مهندس عطاءاله حکیمی با هفته نامه شکوفه های زیتون:

*از پاچنار لوشان گرفته تا انتهای اسکولک و مناطق رحمت آباد و بلوکات، خورگام و عمارلو همه برای من عزیز هستند.

*توانستم معدن سنگرود را پس از 19 سال از بخش خصوصی به دولت بازگردانم

*یک ایستگاه راه آهن برای رستم آباد در نظر گرفتم که خود بزرگترین ایستگاه راه آهن جنوب گیلان بعد از رشت است.

*یا سـد دیـورش که آب آشامیدنـی بخـش های زیادی را تأمین می کند و بخش کشاورزی رحمت آباد را نیز متحول خواهد کرد.

بقیه در ادامه مطلب ببینید:

ادامه نوشته

تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل

















 همایش تخصصی و ایمنی زلزله در رودبار برگزار شد

 

داستان رعنا

داستان رعنا ( رَعنَه )

  روایت می کنند سرگالشی به نام هادی در منطقه اشکورات بود که در فصل زمستان براحتی راه های کوهستانی صعب العبور اشکور را در سرمای شدید و طاقت فرسای آن پشت سر می گذاشت و در گیلان در زمینی که ملک اربابی بود سکونت داشت . کار اصلی وی دامداری بود . در ییلاق(اشکور) در مرتعی زیبا به نام لزر که در تصرف و مالکیت شخصی به نام مختار خان بود سکونت داشت ، همراه دام ها و کارگران ییلاق-قشلاق می کرد . مرتع لزر در روستای لشکان اشکور در کنار رودخانه پلورود واقع شده است . لشکان کدخدایی به نام کربلایی عاشور داشت و این کدخدا فرزندی پسر به نام نوروز داشت که رعنا شخصیت اصلی داستان همسر وی بوده است . سرگالش هادی در منزل کربلایی عاشور در هنگام کوچ تابستانه استراحت می کند . زیبایی رعنا که زبانزد خاص و عام بود و در منطقه تاکنون کسی به زیبایی او دیده نشده بود از معروفیت خاصی برخوردار بود . ماهی بود تابان و خورشیدی بود فروزان . تمامی حرکات و رفت و آمد های او و دیگران مورد توجه مردم بود و از طرفی حضور مداوم سرگالش هادی به خانه پدر رعناباعث ایجاد ظن جدیدی مبنی بر عاشقی سرگالش هادی و رعنا شد و سر انجام کربلایی عاشور و اقوام او سرگالش هادی را مورد ضرب و شتم شدید قرار دادند . ارباب سرگالش هادی از او می خواهد که نگران نباشد ، انتقام وی را از آنها می گیرد . بعد از 40 روز استراحت و مداوا در منزل ارباب به گیلان عزیمت می کند و در آنجا با کرد آقاجان آشنا می شود . سرگالش هادی به اتفاق کرد آقاجان و چند تن دیگر به روستای کلورود اشکور می روند . و در کلورود با دو نفر به نام سلطان علی و علی آقا هم پیمان شده که انتقام سرگالش هادی را از کربلایی عاشور و اقوامش بگیرند .


 کردآقاجان گندم ها و علوفه های اهالی لشکان را به آتش می کشد و سپس در غاری مخفی می شود . کربلایی عاشور که خود را عاجز از مبارزه با کردآقاجان و دار و دسته اش می بیند با همشتی اربابان معروف به قوای دولتی نامه می نویسد و خواستار دستگیری کرد آقاجان میشود . نائب علی خان به همراه قزاق ها به رحیم آباد آمده و منطقه را قرق می کند . نائب علی خان با 150 نفر مجهز به سلاح سرد و گرم در روستایی به نام نیاسن نزدیک کلورود مستقر می شوند . از دو طرف به محل اختفای کرد آقاجان حمله می برند و کرد آقاجان را در روی تخته با تفنگ مجروح کرده و به قتل می رسانند . نائب علی خان علت مهاجرت کرد آقاجان را از منطقه رودبار به این منطقه جویا می شود و مردم سرگالش هادی را عامل این مهاجرت معرفی می کنند . آنها به دنبال سرگالش هادی به طرف لشکان حرکت می کنند . مردم لشکان که دل پری از سرگالش هادی داشتند او را با دسیسه به منزل رعیتی به نام عبدا... در محله سوگل سر می کشانند . و چون می دانستند از پس او نمی توانند بر بیایند با نیرنگ او را در درون خانه مورد حمله قرار داده و توسط کربلایی عاشور و پسرش به قتل می رسانند .
اربابان نیز با پرداخت رشوه ماجرای قتل سرگالش هادی را به نائب علی خان اطلاع داده و او را از تحقیقات بیشتر باز می دارند . ماجرای عاشقانه سرگالش هادی و رعنا و قتل دو شخصیت اصلی داستان که حقیقت دارد موجب پیدایش اشعار و ترانه های عاشقانه فراوانی شده است . ثمره ازدواج رعنا با نوروز دختری است به نام صغری که در روستای امیر گوابرِ دهستان طول لات در محلی به نام گوسفند گویه زندگی می کند .



تو که گوتی مو ناخوشم رعنا         مختار خان سرگالشم رعنا
بهار شونم آی لزر نیشم رعنا        سالی سیصد من روغن کشم رعنا
راه پلورود سر به جیرای رعنا        قزاق بومای دست به تیرای رعنا
بزا آقاجان چپیرای رعنا               تی آقاجان گول امشب میرای رعنا
اونه هفتم کی بگیرای رعنا            رعنا گله رعنا ، گل سمبلای رعنا
رعنا تی تومان گِله کِشه ،رعنا
تی غصه آخر مَره کوشه ،رعنا
دیل دَبَسی کُردآجانه،رعنا
حنا بَنَی تی دَستانه،رعنا
آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
آخه پارسال بوشوی امسال نِمَی ،رعنا
تی بوشو راه واش دَر بِمَی، رعنا
تی لِنگانِ خاش در بِمَی ،رعنا
آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
امسالِ سالِ چاییه ،رعنا
تی پِِر ،مِه داییه ،رعنا
جان من بوگو، مرگ من بگو رعنا
رعنای گُله رعنای! گل سنبله رعنای
رعنای بوشو تا لنگرود رعنای،
خیاط بِدِی هیشکی نُدوت ،رعنای
خیاط وَچَی تَر کُت بُدوت ،رعنا

و ترجمه اش:
رعنا، دامنت رو زمین می کشه،رعنا!
غصه ات آخرش منو میکشه،رعنا!
به کردآقا جان دل بستی ،رعنا!
دستاتو حنا گذاشتی ،رعنا!
آی روسیاه،رعنا! برگرد بیا ،رعنا!
رعنا مال منه! کشمشِ سیاهه رعنا!
آخه راهی رو که پارسال رفته بودی هنوز برنگشتی
راهی رو که رفته بودی علف در اومده توش
استخونای پات زده بیرون
امسال، سال چاییه ،رعنا!
پدرت ،دایی منه!
جان من بگو رعنا، مرگ من بگو رعنا!
رعنا تا لنگرود رفتی ،اما هیچ خیاطی برات چیزی ندوخت!
اما پسرک خیاط واست کت دوخت


لینک غیرمستقیم:http://miguilan.persiangig.com/video/Rana.3gp/download

پنجمين سالگرد درگذشت مرحوم دکتر سليم مرعشي نماينده سابق مردم رودبار را گرامی میداریم


مرحوم سليم مرعشي نماينده مردم شهرستان رودبار در مجلس ششم در هشتم شهريور سال 84 بر اثر عارضه مغزي درگذشت. روحش شاد و یادش گرامی باد.

خشم خزر در کمین بی‌مبالاتی ما

دریا زیباست ولی یک دختربچه 11 ساله در خزر غرق شد.
 تصور غرق شدن وحشتناک است. این گزارش برای آنهایی است که دریا را دوست دارند ولی غرق شدن را نه...!

اولین جمله این گزارش حتما باید یک سؤال باشد. "شما یک شناگر هستید یا نه؟ ".

اگر پاسخ شما مثبت باشد، ضرورت دارد یک سؤال دیگر هم از شما پرسیده شود و آن اینکه آیا شما برای شنای در دریا هم آموزش دیده‌اید...؟!
باید قبول کنیم که بسیاری از ما که می‌توانیم به راحتی در استخر به ورزش شنا بپردازیم حتی یک بار هم در طول عمرمان این فکر به ذهنمان خطور نکرده است که شنا کردن در دریا را نیز فرا بگیریم.
البته باید اذعان کرد که بسیاری از ما نیازی هم به دانستن این فن ویژه نداریم. چه اینکه سر و کار زیادی نیز با دریا نداریم و دریا فقط بخش کوچکی از تفریحات سالانه ما را شکل می‌دهد و نه بیشتر.
اما یک نکته را فراموش نکنیم و آن اینکه "حادثه یک بار رخ می‌دهد ".
خود من به عنوان نویسنده این گزارش تاکنون سه نفر از دوستانم را به علت غرق شدن از دست داده‌ام. ماجرای مرگ آنها خیلی ساده بود. رضا مثل خیلی دیگر از مغروقین خزر، در حالیکه آب حتی تا زانوانش هم نمی‌رسیده ناگهان زیر پایش خالی می‌شود و غرق می‌شود و محسن هم به این دلیل که شناگر دریا نبود و هیچ شناختی از خشم خزر! نداشت؛ به راحتی اسیر امواج نه چندان خروشان خزر شد و جسدش را چند ساعت بعد، غواص‌ها پیدا کردند و به ساحل آوردند.
علی هم در دریاچه فسای شیراز غرق شد. غرق شدنی که هیچگاه نفهمیدیم چرا این اتفاق افتاد.
این گزارش قصد ندارد سبب ترس هیچ مخاطبی از دریا و شنا در این پهنه آبی زیبا شود اما حتماً و حتماً قصد دارد به صورت اجمالی اشاره‌هایی داشته باشد در مورد این که دریا چگونه با شناگرانش رفتار می‌کند و شنای در پهنه‌ای همانند دریا چه خصوصیت‌هایی دارد. ضمن اینکه این گزارش حقایقی را نیز از دریا برای شما بازگو می‌کند.

*برای آنهایی که شناگرند…
نکته اصلی که شاید خیلی از ما آن را ندانیم این است که یک پهنه وسیعی آبی با هر عمق و وسعتی (به شرط طوفانی نبودن!) به هیچ وجه نمی‌تواند موجود زنده‌ای که فن شنا را می‌داند، در خود فرو ببرد.
"میم ". یک متخصص نجات غریق است که در یکی از سواحل کشور به این حرفه اشتغال دارد. او در همین زمینه نکته جالبی را بیان می‌کند. او می‌گوید: برای یک شناگر عمق از اهمیت چندانی برخوردار نیست و شما اگر شناوری بر روی آب را بلد باشید؛‌ به راحتی و بدون حرکت چندانی می‌توانید بر روی آب بخوابید و شناور بمانید.
او می‌گوید: البته برخی از آبها هستند که این امکان را به شناگر نمی‌دهند و شما حتما باید در هنگام شنا در این نقاط مدام مشغول حرکت و شنا کردن باشید، و گرنه وضیعت فیزیکی بستر رودخانه و یا آن قسمت از دریا به گونه‌ای است که شناگر را در صورتیکه هیچ حرکتی نکند، آرام آرام به سمت قعر رودخانه یا دریا می‌کشاند.
این ناجی غریق تصریح می‌کند که یک شناگر حتی در یک طوفان نیز در صورتیکه دچار گرفتگی عضلات نیز نشود؛ می‌تواند به راحتی شانس بیاورد و از خشم دریا در امان بماند.
این توضیحات مصاحبه شونده ما اما تمام ماجرا نیست. یعنی در واقع تمام ماجرا فقط عمق دریا نیست بلکه دریا مسائلی دیگری هم دارد.
شما به عنوان کسی که می‌خواهد ریسک شنا در قسمت‌های عمیق دریا را قبول کند باید به این نکته نیز توجه داشته باشید که هیچ تضمینی نیست که شما در هنگام شنا کردن دچار گرفتگی عضله یا اسپاسم عضلانی نشوید.

*وقتی شناگر دردی مثل اصابت گلوله را احساس کند…
آیا تاکنون دچار اسپاسم عضلانی شده‌اید؟
اسپاسم به حالتی گفته می‌شود که طی آن یک عضله در حالت انقباض شدید قرار می‌گیرد. در این حالت عضله دیگر کشیده نیست بلکه تقریبا شبیه یک توپ گرد به شدت دردناک می‌شود. درد اسپاسم نیز با وجود اینکه دارای مراتبی به نسبت میزان گرفتگی و حجم عضله است ولی عمدتا یک درد بسیار شدید است. حتی یکی از قهرمانان ورزشی در کتاب "ذن در هنرهای رزمی " از درد اسپاسم همانند درد اصابت گلوله یاد می‌کند.
باید گفت که شما درحالتی که دچار اسپاسم می‌شوید به قدری درد خواهید داشت که فقط سعی می‌کنید با قرار گرفتن در حالت‌های کششی؛ اسپاسم خود را برطرف کنید. و این کار در دریا به معنای این است که شما تا لحظاتی دیگر شروع به فرو رفتن به زیر آب می‌کنید.
تعجب نکنید ولی قضیه غرق شدن عده بسیاری از دوستان و اقوام ما که حتی شاید شناگران حرفه‌ای هم بوده باشند؛‌ در دریا همین است. آری. ممکن است یکی از عضلات آنها گرفته باشد و آنها هم به این دلیل که گرفتگی عضله می‌تواند باعث بروز فشار روانی و استرس شدیدی شود؛ دیگر توانی برای شنا کردن نداشته و در عمق دریا، دریاچه و یا رودخانه فرو رفته‌اند.
دقت کنید که همین نکته است که کاربلدان شنای در دریا همواره توصیه می‌کنند که برای شنا در قسمت‌های عمیق دریا، در گروه‌های دو یا چند نفره شنا کنید و هیچوقت تنها به این قسمت‌ها وارد نشوید.
نکته مهم بعدی برای شنای در دریا این است که یک شناگر دریا هیچگاه از اینکه دریا برای لحظاتی او را به عمق خود بفرستد، واهمه‌ای ندارد.
بستر آبی دریا به این صورت است که دارای امواج و جریان‌های مختلف آبی است که هریک سمت و سوی خاصی دارند. به این صورت که ممکن است همزمان یک موج به یک سمت برود، اما جریانی که حجم زیرین آب دارد؛ به سمت دیگری باشد.
همین مسئله گاه سبب می‌شود که شناگر مجبور شود، برای لحظاتی رفتار دریا را تحمل کند و با فشار یک موج به زیر آب برود.
باید گفت که این نکته دقیقا نقطه افتراق شناگران دریا و شناگران استخر است که گاهی سبب غرق شدن آنها می‌شود. به این صورت که شناگر آماتور ناگهان با فشار موج به زیر آب می‌رود و احساس می‌کند که دیگر همه چیز تمام شده و بنابراین از استیل شنا خارج شده و شروع به دست و پا زدن‌های بی حاصل می‌کند که هیچ اثری برای رساندن او به سطح آب ندارد و در نتیجه شناگر در مرگی تلخ؛ غرق می‌شود.
در واقع می‌توان گفت که یک شناگر دریا نحوه سوار شدن بر امواج را می‌داند و رفتار فیزیکی آنها را برای خود به نحو قابل کنترلی مدیریت می‌کند.

*اخلاق دریا هنگام طوفان...
دریا البته خصوصیت‌های دیگری را نیز در خصوص برخورد با شناگرانش دارد. مقولاتی مثل شنا در هنگام طوفان و اینکه رفتار موج‌ها در این شرایط چگونه است و یا جریان‌های آبی موسوم به "جریان‌های شکافنده " یا جریان‌های مرگ‌بار که پس از رسیدن به ساحل و بازگشت از آن هر شئی شناوری را با خود به به داخل سطح دریا کشانده و از ساحل دور می‌کنند؛ همه و همه مقولاتی هستند که یک شناگر دریا باید نحوه رفتار با آنها را بداند. مثلا شاید برایتان جالب باشد که در هنگام طوفان؛ بدترین کار برای یک شناگر این است که سعی کند به سمت ساحل شنا کند، چرا که این کار باعث می‌شود او لحظه به لحظه از ساحل دورتر شود.
آشنایان فن در این زمینه می‌گویند که شناگر دریا در هنگام طوفان باید در سطحی مورب نسبت به امواج شنا کند و خود را در انتهای قوس به ساحل برساند.
در همین زمینه سایت پزشکان ایران به نقل از معاون مرکز ملی اقیانوس‌شناسی ایران می‌نویسد:
افرادی که وارد دریا می شوند اگه می خواهند وارد آب‌های عمیق با عمق بیشتر از یک و نیم متر شوند نه فقط باید شنا را به خوبی بدانند بلکه باید به توان فیزیکی خودشان هم ایمان داشته باشند. چون فن شنا یک بحث است و شنا کردن طولانی در دریا هم بحث دیگری دارد. بنابراین پیشنهاد می‌شود که در مناطقی که آب عمیق یا حتی بیشتر از شانه است، وارد نشوند .این کار شاید مشکلات دیگری را به دنبال داشته باشد یا ناگهان زیر پای آنها خالی شود و عمق آب افزایش پیدا کند.
دکتر حمید علیزاده توصیه می‌کند وقتی که دریا بسیار مواج است برای شنا وارد آب دریا نشوید. اگر کسی در این جریان افتاد باید بداند چگونه عمل نماید. اولین نکته، حفظ خونسردی است. اگر شناگر بترسد و احساس کند که جریان او را به داخل دریا می برد و بخواهد دقیقاً در خلاف جهت به طرف ساحل برگردد، این عمل خطرناک ترین حرکت است. توصیه می شود کسی در این جریان افتاد سعی نکند برخلاف جریان برگردد.


*و برای آنها که شناگر حرفه‌ای نیستند...
قسمت‌هایی از سواحل مازندران دارای خصوصیتی به نام "پشته‌های ماسه‌ای " هستند.
حتما تا به حال این عبارت را زیاد شنیده‌اید که "زیر پایش خالی شد ". این خالی شدن زیر پای کسانیکه حتی ممکن است سطح آب برای آنها عمق چندانی هم نداشته است دقیقا به دلیل وجود همین پشته‌های ماسه‌ای است.
پشته ماسه‌ای درواقع یک ساختار بی‌نظم تشکیل شده از ماسه‌های لغزان در لایه‌های زمین و به ویژه لایه‌های نزدیک به دریا در یک سطح با شیب طولانی و نامحسوس است.
بین این پشته‌ها فضاهای خالی عمیقی وجود دارد. گفته می‌شود گاهی اوقات یک سطح کنار دریا یا رودخانه در مازندران تا 15 متر نیز می‌تواند به دلیل وجود همین پشته‌ها، فروکش کند. به این معنی که اگر کسی در همان لحظه بر روی آن سطح به ظاهر معمولی ایستاده باشد؛ به ناگاه تا چندین متر به سمت قعر آب فرو می‌رود. و عمق آبی که شاید چند ده سانتی‌متر هم نباشد دریک لحظه تبدیل به یک استخر عمیق می‌شود که تنها، کسی که به فن شنا آشنایی کامل داشته باشد می‌تواند از آن سالم خارج شود.
نکته مهم بعدی برای نابلدهای شنا این است که جریان‌های شکافنده‌ای که پیش از این از آنها نام بردیم به راحتی هرچه تمام تر می‌توانند کسی را که در یک عمق معمولی نزدیک به ساحل در حال راه رفتن است، با خود از جا کنده و به سمت قسمت‌های عمیق دریا ببرند. البته قدرت امواج شکافنده بستگی به عوامل زیادی دارد اما یادتان باشد که اتفاق فقط یک بار رخ می‌دهد!

*و حرف آخر
دریا با تمام زیبایی‌های دل انگیزی که دارد؛ اما باید اذعان کرد که دوستان صمیمی زیادی ندارد. در واقع دریا با کسانی که او را نمی‌شناسند هیچ رفاقتی ندارد.
موج‌های شکافنده‌اش؛ اگر در مناطق شنا ممنوع باشید؛ به راحتی شما را برمی‌دارند و بی هیچ ملاحظه‌ای به سفری ابدی می‌برند.
دریا متاسفانه سنگدل هم هست. از این بابت که بخواهد شما را بشناسد!!!
او ناتوان است از اینکه شما را بشناسد که یک مرد بالغ هستید یا یک دختربچه کوچک 11 ساله یا یک نوجوان...
باید گفت که اگر شنا بلد نیستید حتی در یک نقطه معمولی دریا هم ممکن است به راحتی و در یک لحظه خود را در میان میلیون‌ها متر مکعب آب ببینید و لحظاتی بعد دیگر در این دنیا نباشید.
پس به خاطر خودتان و به خاطر عزیزانتان این چند نکته را هنگام سفر به یک ساحل به خاطر بسپارید.
1_به نقاط شناممنوع دریا حتی قدم هم نگذارید.
2_فقط در نقاطی شنا کنید که نجات غریق حضور داشته باشد.
3_حتی تصور شناکردن در نقاط عمیق دریا را نیز به ذهنتان خطور ندهید.
4_نگذارید بچه‌ها به تنهایی داخل دریا شوند.
5_در سواحل شمال فقط در محدوده طرح‌های سالم‌سازی دریا شنا کنید.

"و یادمان باشد دیدن دریا بسیار تا بسیار لذت بخش‌تر از چشیدن طعم شور آب دریاست. "

گزارش
فارس
 مسعود یارضوی

آزاد راه قزوین - رشت بدون امکانات خدماتی

چناچه قصد تردد ار آزادراه قزوین - رشت را دارید، سوخت خودروی خود را پر کنید،از سلامت آن مطمئن شوید،به قدر کافی آب و غذا به همراه داشته باشد و سعی کنید به سرویس بهداشتی هم نیاز پیدا نکنید چرا که در این آزادراه نه پمپ بنزین و تعمیرگاه هست و نه رستوران و سرویس بهداشتی،عدم مکان یابی واحدهای خدماتی گردشگری مهم ترین عامل این کاستی ها در آزادراه تازه احداث است.

   

هجرون

منا یاد بومیه ناگه  مه  یارون     بنالوم  از  فراق  و  درد  و  هجرون

بنالوم مثل بلبل تا سحرگون      که بی گل من کنوم شیون ز هجرون

ترا یاده او شب فصل بهارون؟     زمین  غره  بکرد  ناله  مه  یارون

بکردن کوچ چره اوکس و کارون    بقربون  قده  تمومه   مارون  

بدای پیچ زلزله خشتون هزارون   بشکسته سر و دس تخته تلارون

کوکو تی تی زنه  ناله  فراوون        آسمون گریه  داره نه  که  وارون

ببه   آواز   بلبل  از  دیارون         سوت و کوره چره روخون کنارون

ز باغون خشک ببان دارون فراوون  ببه ویرون تمومه کشته زارون

کشاورزون بموردن کو اوراقون     کسی نیشتای کنه آباد بجارون

ببه پربار محصول میوه باغون     نخوردن دلخوشی مردم انارون

همه بون لخت و عریون زیر وارون   نبه تن پوش ببه غسال یرافوون

امون  از  آخرین  شو  بهارون      کشه روزی منا این درد هجرون

مزارسسون بیه آباد بهارون       بکاشتوم گل هزارون با دل و جون

بکرد فانی وصیت زار و نالون      به وقت دفن برین بورن مه بالوون

نشینن دور مه خاک شاد و خندون  بشام راحت ببام از زجر دورون

بومام تنها بشام عینه غریبون     دو روز عمر ببن با هم رفیقون   

سید نعمت اله خالقی (فانی) 

رودبار ای سرزمین خوب من

رودبار ای سرزمین خوب من
به ز مادر ، دایه ی محبوب من

خاک پاکت زادگاه آرزوست
یاد تو هر حلقه ای را گفتگوست

مظهر صلح و صفا داری تو اندر سینه ات
هیچکس در دل ندیدم داشت رنگ کینه ات

روزگار نامرادی های تو بگشوده کام
این همه یاران و این زهر است و جام

شد خزان این آخرین روز بهار
بلبلان گشتند هر یک زار زار

این زمین بی مروت هم حسود و بی وفاست
او نمی داند به دل مهری به پاست

دیدی آخر در دل بیگاه شب رقصش گرفت
هم سر و هم سینه و هم گیس او جنبش گرفت

لرزه ای انداخت بر اندام هر پیر و جوان
از دل اطفال می شد ناله سوی آسمان

بعد از آنی خانه ها ویران شدند
کودکانت وارث غمنامه ایران شدند

دیگر اکنون رودبارم از خراب آباد شد
از زمانه سهم ما رودباریان بیداد شد

ما که نه ، ایران ما نک در عزاست
ای زمین طوفان دشنامت سزاست

گونه های کودکان ناز و پاک
بوسه گاهی بود اینک گشته خاک

هی هی بازی طفلان راحت روح پدر
اینک او بی خانه این یک دربدر

کودکان از هر طرف فریاد مادر می زنند
سینه را چون غنچه نو رسته از هم می درند

گه لجاجت می کنند آید پدر در یادشان
تاب ضایع می شود از ناله و فریادشان

گیل مرد پاک ما آزاده رفت
نا کجا آباد را تا انتها بی جاده رفت

بند بند شالیش از دور پیدا می شود
گشتزار گیل مرد ما هویدا می شود

دسته داست کجا دستت کجاست
آن یکی در خاک و این دیگر هواست

پیچ و تاب جاده در راه شمال
وصف مینو را هم آوردی خیال

دیگر اکنون کوره راهی بیش نیست
دیگر آن جز ویل و چاهی بیش نیست

آرزوهای جوانان روی هم در گور شد
در عزا زین زلزله هر خانه پشور شد

در عروسی بود زوجی شادمان و با سرور
هین زفاف خویش را در حجلگه بردند گور

دیگر از سرسبزی این شهر ما گفتار نیست
زنده ها خفتند و کس بیدار نیست

از یتیم از بیوه زن یا مرد فرد
هر که را گویم دلت گیرد ز درد

تو چه می دانی زمین با ما چه کرد
کس نباشد کو بود خالی ز درد


قاسم حقانی – 7/تیر/1369

روز معلم بر تمامی فرهنگیان عزیز مبارک

نام تو = پایان جهل

چه آغاز ((مهر)) و چه پایان (( جهل)) چه روزهای کوچه های مدرسه را دویدن و چه شب های تکلیف و تردید، هیچ لحظه ای تو را نمی تواند آن گونه که هستی بنامد.
تو در همه ثانیه های روزگار نشسته ای؛ با قلمی در دست و کتابی در دل و فانوسی در نگاه... تو در همه جا نگرانی و سرک می کشی و گرد و غبار ندانستن را هر لحظه از پیرهن کائنات می تکانی.
هر جا کتابی گشوده شده است، هر جا اندیشه ای در رواج است، هر جا کلامی متولد می شود و راه روشنگری در پیش می گیرد، پای تو در میان است. هر کس و هرچیز در هر جا که با ظلمت جهل به ستیز برخیزد، به هیأت تو درمی آید. حتی درختان که شکوفه می دهند و به کائنات، درس بارور شدن می آموزند، حتی خورشید که ظلمت شب را درمی نوردد و امید را تلقین می کند.روزت مبارک

استاد محمد بهرامی

استاد محمد بهرامی


استاد محمد بهرامی سال 1305 در کوهپایه‌های رحمت‌آباد رودبار متولد شد. پدرش ابوطالب بهرامی ، اهل تفرش و کارمند اداره دارایی بود. پدر طبع شعر و خطی خوش داشت.
استاد تحصیلات ابتدایی را در تهران در دبستان‌های خاقانی (خیابان شاهپور) و ناصر خسرو (خیابان ایران) گذراند. او از همان کودکی به نقاشی علاقه‌مند بود و پدر که استعدادش را شناخت ، وی را به هنرستان هنرهای ملی (اداره صنایع مستظرفه ) برد تا نقاشی بیاموزد.
دوره متوسطه را در دبیرستان ایرانشهر به پایان رساند و سپس وارد دانشکده هنرهای زیبا شد.
بهرامی اهل ورزش هم بود و در باشگاه "نیرو و راستی" تمرین می‌کرد. زمانی که "منوچهر مهران" مدیر این باشگاه تصمیم می‌گیرد مجله "نیرو و راستی" را منتشر کند ، چون می‌دانست بهرامی نقاشی هم می‌کشد ، سفارش جلد مجله را به او می‌دهد. بهرامی هم شیر ایستاده‌ای را طرح می‌کند. این طرح جلد را برای چاپ ، به چاپخانه روزنامه اطلاعات که یکی از مجهزترین چاپخانه‌های آن زمان تهران بوده ، می‌برند. بطور اتفاقی ، احمد شهیدی ، سردبیر اطلاعات ماهانه این طرح را می‌بیند و درباره طراح آن پرس و جو می‌کند. شهیدی کارش را می‌پسندد و به او پیشنهاد همکاری می‌دهد. بهرامی در این زمان فقط 17 سال داشت.


احمد شهیدی جزو مدیران خوش‌فکر و با ذوق نشریات کشور است و در تاریخ گرافیک ایران ، حداقل دو نفر از پیشکسوتان را سراغ دارم که توسط او به جامعه مطبوعات راه یافتند : فردریک تالبرگ و محمد بهرامی. شهیدی این روزها ، دوران بازنشستگی را طی می‌کند و تا جایی که خبر دارم ، متاسفانه حال چندان مساعدی هم ندارد.


محمد بهرامی مدیر آتلیه اطلاعات می‌شود. کم‌کم به این فکر می‌افتد که مستقل شود. در سال 1325 نخستین آتلیه‌اش با نام " آرک " را با همکاری دوست و شاگردش جواد هاتف ، در خیابان لاله‌زار تاسیس می‌کند.
آرک جزو نخسیتن آتلیه‌های گرافیک در ایران است که سفارش‌های فراوانی هم داشت. بسیاری از استادان گرافیک و هنرهای تجسمی ، در این آتلیه کار کرده‌اند. از جمله مرتضی ممیز ، آیدین آغداشلو ، محمد احصایی ، علی اکبر صادقی ، پرویز کلانتری ، ‌محمد تجویدی ، بوریس آسیریان ، علی شاه‌میری ، حسین اسلامیان ، محمد علی زاویه ، علی اصغر معصومی ، عباس کوه‌زاد و بیوک احمری.
دو سال بعد آتلیه آرک به آتلیه بهرامی تغییر نام می‌یابد و پس از مدتی که سفارش‌ها بیشتر می‌شود ، آتلیه به مکان دیگری منتقل می‌شود. بهرامی آتلیه جدید را "پارس" نام‌گذاری می‌کند که در خیابان شاه‌آباد ، کوچه محمودی قرار داشت.

سالهاست که مشغول تالیف کتاب "تاریخ هنر ایران" است برای تالیف "تاریخ هنر ایران" ، چند کتاب دیگر نیز ترجمه کرده است

مجلات روشنفکری آن دوره نظیر " سپید و سیاه " و " فردوسی " ، در این آتلیه طراحی و لی‌آوت می‌شد. بهرامی از همین زمان ، تصویرسازی و مینیاتورهای شاهنامه را شروع می‌کند که بعدها در قالب یک مجموعه نفیس به چاپ می‌رسد.
بهرامی در ادامه توسعه حرفه‌اش ، چاپخانه گوتنبرگ را سال 1342 در خیابان سعدی ، راه‌اندازی می‌کند که از این دوره ، علاوه بر طراحی و لی‌آوت نشریات ، کم‌کم سفارش‌های بسته‌بندی را هم می‌پذیرد. بسته‌بندی سیگارهای اشنو ویژه ، آپادانا ، طوس ، فروردین ، گرگان و قهرمان ازاین جمله‌اند.
اسفند 1350 در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران ، مراسم بزرگداشت استاد برگزار می‌شود. پروفسور سید حسین نصر در این مراسم درباره مینیاتورهای شاهنامه بهرامی می‌گوید: " این آثار هماهنگی کاملی با عظمت این کتاب که بزرگترین اثر ادبی ایران است ، دارند" .
دسامبر 1972 (1351) از سوی بخش فرهنگی سازمان ملل متحد ، آثار استاد در مقر این سازمان در نیویورک به نمایش گذاشته می‌شود. نیز اردیبهشت 1380 مراسم بزرگداشتی در خانه هنرمندان ایران ، برای استاد بهرامی برگزار شد.
استاد بهرامی پس از انقلاب ، چاپ گوتنبرگ را واگذار می‌کند و به تحقیق و تالیف درباره " تاریخ هنر ایران " می‌پردازد. استاد سالهاست که مشغول تالیف کتابی به همین نام است.

استاد معمولا سالی چندبار در ویلای خود در روستای کیاباد اوقات خوشی را سپری می کند.

نقاشی استاد در ده سالگی !

سپیدرود رودی به درازای تاریخ

سپیدرود

بلندترین رود ایران سپیدرود است. نام باستانی آن رود آمارد بوده‌است. از ترکیب دو رود شاهرود و قزل اوزن در شهر منجیل شکل می‌گیرد و تا ریختن به دریای خزر عرض استان گیلان را می‌پیماید.سرچشمه آن در کوه چهل چشمه کردستان است و بطرف مشرق رفته داخل ناحیه گروس می شود و در این محل شعبه دیگری بهمین اسم که از کوههای پنجه علی در شمال غربی همدان جاری است ضمیمه آن میشود و درگروس و شعبات متعدد دیگری به آن پیوسته و بطرف شمال رفته به میانج میرسد و در آنجا شعبات قرانقو و میانه (میانج) و هشترود و آبهای کوه سهند و بزغوش را وارد آن میکند. پس از آن به جنوب شرقی برگشته و زنجانرود که سرچشمه آن از چمن سلطانیه است از ساحل یمین وارد آن می گردد. بعد شعبات کوچک دیگر از کوههای طارم به آن ملحق شده وارد تنگه منجیل میشود و قبل از منجیل شاهرود که از الموت و طالقان سرچشمه میگیرد و طارم پائین (طارم سفلی) را مشروب میکندو به قزل اوزن پیوسته از این محل به بعد در همه جا سپیدرود نامیده میشود. و از منجیل تا ساحل دریا همه جا سپیدرود به سمت شمال شرقی جاری و جریانش سریع و مقدار آب آن زیاد است. از منجیل تا گندلانبستر آن بین دو کوه و بسیار باریک و از این نقطه ببعد دلتای وسیعی با شعبات زیاد تشکیل داده شعبه اصلی آن در حسن کیاده به دریای خزر میریزد.

واژه‌شناسی و تاریخچهٔ نام

این رود را نوشته‌های گوناگون سپیدرود،اسفیدرود،اسبیذروذ،سپیذروذ و سفیدرود خوانده‌اند. این نام از دو ریشه سپید(در اوستایی spaêta؛در پارسی میانه سپت؛در سانسکریت sveta) و رود(در اوستا urûd؛در پارسی باستان rautah) ساخته شده‌است. همچنین بخشی از رود را که از آذربایجان می‌گذرد به ترکی قزل‌ایرماق به معنای رود سرخ می‌خوانند. در کتاب نزهة‌القلوب که در سال ۷۴۰ (قمری) نوشته شده این رود را به مغولی هولان‌موران خوانده که همان معنای نام ترکی آن را داراست.

در کتاب بندهش که به زبان پهلوی است از این رود نام برده شده که در آتورپاتکان است.

نام این رود در روزگار هخامنشیان و سلوکیان و اشکانیان و ساسانیان به نام قوم ایرانی که در کنارش می‌زیستند و آمارد (amardoi) اَمَرد (به یونانی amardus) خوانده می‌شده‌است. نام سپیدرود بایستی در دوره ساسانیان بر این رود گذارده شده باشد.

بومیان شهر رودبار به آن اسپه می گویند که در گویش ديلمي همان سفید معنی می دهد.

<محمد تقی بهار>، شاعر آزادی و آزادی‌خواه ایران نیز در قصیده‌ای زیبا در وصف نوروز و بهار چنین می‌سراید:

هنگام فرودین كه رساند به ما درود

بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

كز سبزه و بنفشه و گل‌های رنگ رنگ‌

گویی بهشت آمده از آسمان فرود

دریا بنفش و مرز بنفش و زمین بنفش‌

جنگل كبود و كوه كبود و افق كبود

اشجار گونه‌گون و شكفته میان‌شان‌

گل‌های سیب و آلو، آبی و امرود

بنگر یكی برود خروشان به وقت آنك‌

دریا، پی پذیره‌اش آغوش برگشود

--------------------------------------------------------

سفرنامه ناصر خسرو

.... و از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود می گفتند . بر کنار دیهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران و او از ملوک دیلمیان بود و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر پیوندد که آن را سپید رود گویند و چون هردو رود به هم پیوندند به دره ای فرود رود که مشرق است از کوه گیلان و آن آب به گیلان می گذرد و به دریای آبسکون رود و گویند که هزار و چهارصد رودخانه در دریای آبسکون ریزد ، و گفتند یکهزار و دویست فرسنگ دور است ، و در میان دریا جزایر است و مردم بسیار و من این حکایت را از مردم شنیدم .

ناصرخسرو در دژ شميران

محمدرضا توكلى صابرى

نكته
طى مسير ناصرخسرو در سفر حج از مسير خرزويل- خندان شميران به ترتيبى كه ناصرخسرو مى گويد امروزه از راه خشكى ممكن نيست چون فاصله بين خندان و شميران را آب هاى پشت سد سفيدرود فرا گرفته است و آب دو رودخانه شاهرود و قزل اوزن جاى گام هاى ناصرخسرو را پوشانده است و از خندان به شميران جز با قايق نمى توان رفت.

ناصرخسرو حكيم فرزانه پارسى هنگام سفر خود از مرو به مكه در چهاردهم مردادماه سال چهارصد و پانزده شمسى برابر با نهم محرم سال ۴۳۸ هجرى قمرى به قزوين مى رسد و پس از سه روز اقامت در آن شهر روز هفدهم مردادماه برابر با دوازدهم محرم همان سال به سوى خرزويل (هرزويل) مى رود. او درباره اين ده مى نويسد: «من و برادرم و غلامكى هندو كه با ما بود وارد شديم. زادى اندك داشتيم. برادرم به ديه رفت تا چيزى از بقال بخرد، يكى گفت: «چه مى خواهى؟ بقال منم.» گفت: «هر چه باشد ما را شايد كه غريبيم و بر گذر» و چندان كه از ماكولات برشمرد، گفت: «ندارم.» «بعد از آنجا هركجا كسى از اين نوع سخن گفتى، گفتمى بقال هرزويل است.»۱ و با اين جملات طنزآميز نام اين ديه را براى هميشه تاريخ و جغرافياى ايران جاودان مى سازد. ناصرخسرو سپس به برزالخير و از آنجا به خندان مى رود و آن را چنين توصيف مى كند: «از آنجا برفتم، رودى پر آب بود آن را شاهرود مى گفتند. بركنار رود ديهى بود كه خندان مى گفتند و باج مى ستاندند از جهت امير اميران _ و او از ملوك ديلمان بود و چون آن رود از اين ديه بگذرد، به رودى ديگر پيوندند كه آن را سپيدرود گويند و چون هر دو رود به هم پيوندند به دره اى فرو رود كه سوى مشرق است از كوه گيلان و آن آب به گيلان مى گذرد و به درياى آبسكون مى رود.»۲
اين بخش از مسير ناصرخسرو پژوهشگران سفرنامه را دچار سردرگمى زيادى كرده است و سبب شده است كه به علت پيدا نكردن محل جغرافيايى بعضى از اين روستاها تئورى هاى مختلفى بسازند و ناصرخسرو را متهم به بى دقتى و فراموشكارى كنند. مثلاً آقاى منوچهر ستوده چنين نوشته اند: «اگر ناصرخسرو از دهكده خرزويل (هرزويل) به طرف رودخانه شاهرود سرازير شده باشد بايد به دهكده خندان رسيده باشد كه بى شك قابل تطبيق با منجيل امروزى است، زيرا شاهرود از كنار منجيل به آب سفيدرود مى پيوندد و در آن وقت از كنار خندان به سفيدرود مى ريخته است. پس رسيدن او به دهكده برزالخير، پس از طى سه فرسنگ راه، مسيرى زايد است كه با هيچ يك از نقاط جغرافيايى امروز سازش ندارد و ظاهراً اين قسمت از سفر، مربوط به قبل از رسيدن به خرزويل است. يعنى از بيل و قپان كه حركت كرده است به راه خزران كه راه قديمى اين منطقه است قدم نهاده و نشيب قوى كه او ياد مى كند، نشيب گردنه خزران است كه پس از طى سه فرسنگ به دهكده برزالخير از مضافات طارم رسيده و از اينجا به طرف خرزويل (هرزويل) رفته است.»۳
اينكه مسير ناصرخسرو مى بايد با مسيرها و نقاط جغرافيايى امروز سازش داشته باشد، فرضى نادرست است (گو اينكه همان طور كه نشان خواهيم داد، در اين بخش از سفر مسير او كاملاً با نقاط جغرافيايى امروز سازش دارد.) بعضى نيز مانند پژوهشگر دانشمند محمد دبير سياقى معتقد هستند كه جاى خرزويل و خندان در يادداشت هاى ناصرخسرو عوض شده و منظور ناصرخسرو از خندان همان خزران است كه هم اكنون در كنار جاده قزوين و لوشان قرار دارد. ايشان در بخش تعليقات سفرنامه چنين مى نويسد: «وصفى كه ناصرخسرو از خندان دارد با محل فعلى «خزرويل» يا «هرزويل» واقع در نزديك منجيل قابليت انطباق دارد. پس نام خندان به جاى نام خرزويل در سفرنامه مذكور شده است، خاصه كه نام خندان در هيچ يك از كتب جغرافيايى قديم نيامده است و خرزويل را نيز جز در موقع فعلى آن يعنى در نزديك منجيل ننوشته اند. بديهى است در صورت صحت اين فرض يعنى اينكه فقط جاى دو كلمه خرزويل و خندان در يادداشت هاى ناصرخسرو عوض شده باشد، اما شرح و وصف هر كدام در محل خود واقع باشد مى توان تصور كرد كه كلمه «خندان» هم دگرگون شده كلمه «خزران» است و ناصرخسرو از قزوين به خزران رسيده است و آنجا را وصف كرده اما نام اين محل هنگام تنظيم و تدوين سفرنامه به اشتباه خزرويل تحرير يافته و سپس به شاهرود و ده خزرويل رفته منتهى باز نام اين محل يعنى خزرويل هنگام تاليف كتاب سهواً خندان (دگرگون شده خزران) ثبت شده است. تصور اينكه محل ده خزران فعلى را در قديم خرزويل مى ناميدند و محل خرزويل امروزى را در سابق خندان مى گفته اند، هر چند دور نيست، اما محتاج به تاييد از منابع متقن جغرافيايى است و كتب جغرافيايى موجود و موقع فعلى اين محل خلاف اين تصور را مدلل مى دارند و حكم به جابه جا شدن دو نام مورد بحث در متن سفرنامه مى دهند.»۴ و درباره برزالخير مى نويسد: «گمان دارم كه جزء دوم كلمه انجير باشد، نه «الخير» و نام «ده برز انجير» بوده است يا «برزانجير» و يا «بردانجير» و بودن درخت انجير در آن موضع مويد اين حدس است.»۵
اين بازى با واژه ها و حدس و گمان ها كوشش هاى اديبانه و شيوه اى بسيار غيرعلمى براى حل يك مسئله ساده جغرافيايى است. هر دو پژوهشگر ارجمند چون نام و مكان اين روستاها را در كتاب ها و نقشه هاى خود نمى يابند مرد هوشمندى را كه حدود هزار سال پيش از اين به سفرى پرخطر دست زد و گزارش آن را نوشت به فراموشكارى و بى دقتى متهم مى كنند. ناصرخسرو در سفرنامه نشان داده است كه دقتى بسيار بيشتر از نويسندگان امروزى دارد و بسيار دقيق تر از آن است كه چنين اشتباه هايى بكند و شرح دقيقى كه ناصرخسرو از مسير خود داده است كاملاً منطبق با موقعيت جغرافيايى اين مكان ها است. چنين ناهماهنگى ها و اشتباه ها حتى از توان ناسخان بى شمار اين كتاب نيز بيرون است. اين پژوهشگران نيز اين موضوع را به خوبى مى دانند و آن را به ناسخان اين كتاب هزار ساله نسبت نمى دهند، بلكه آن را ناشى از خود ناصرخسرو مى دانند. اين نوع تفسيرها و توجيهات مرا به فكر آن فقيهانى مى اندازد كه براى حلال و حرام كردن چيزى ابتدا به ريشه و مشتقات نام آن مى پردازند و پس از يك بحث طولانى در مورد آن، نتيجه اى درست مخالف فقيه رقيب ديگر گرفته و اثبات مى كنند كه آن چيز حلال و يا حرام است. درست مانند آن فردى كه با تحقيق و تفحص درباره ريشه واژه آبجو ثابت كرده بود كه چون اين كلمه از دو واژه آب و جو تهيه شده (همانند آب سيب و آب پرتقال) و چون عصاره هر ميوه و گياهى حلال است پس فتواى عدم تحريم آب جو را داده بود.
مشكل بسيارى از پژوهشگران اين نوع زمينه ها اين است كه روش و شيوه مناسب تحقيق براى آن موضوع را به كار نمى گيرند. به جاى روش هاى زبان شناسى، ادبى، ريشه يابى لغات، توسل به قدرت تخيل و يا روش تاريخى مى بايد از روش هايى استفاده كرد كه در بررسى مسائل جغرافيايى به كار مى رود: يعنى از كنج آرام كتابخانه بلند شده و به محل مورد نظر رفت، جست وجو كرد، مشاهده كرد، اندازه گرفت، پرسيد و يادداشت برداشت. يعنى به پژوهش ميدانى (Field Research) پرداخت. دقيقاً همان كارى كه اين ابرمرد تيزبين در هزار سال پيش از اين كرد. او به شهرها و مكان هايى كه مى رفت به دقت مشاهده مى كرد، مى پرسيد، اندازه مى گرفت، مى نوشت و شرح مى داد و بدين سان است كه وصف شهرهايى مانند دياربكر، بيت المقدس، مكه و قاهره در هزار سال پيش از اين به دست ما رسيده است. اين شيوه درست برخلاف روش بسيارى از پژوهشگران همزمان و پس از زمان خويش است كه در خانه مى نشستند و كتاب جغرافيا مى نوشتند و حدود عالم را تعريف مى كردند.
نويسندگانى كه وصف شهرهاى جابلقا و جابلسا و تعداد دروازه هاى آن را مى نوشتند و عجايب مخلوقات و غرايب موجودات سرزمين هايى را توصيف مى كردند كه هرگز آنها را نديده بودند.
با رجوع به نقشه هاى امروزى به آسانى مى توان ديد كه خزران هم اكنون در ۴۳ كيلومترى جنوب شرقى منجيل و در شرق جاده قزوين به لوشان قرار دارد و به كلى با خندان متفاوت است و با آن فاصله دارد. هرزويل نيز در شرق منجيل و خندان (سياه پوش) در جنوب غربى منجيل و شميران در شمال غربى خندان قرار دارد (نقشه شماره يك) اگر اين پژوهشگران ارجمند كتاب هايشان را زمين گذاشته و به منطقه مى رفتند هيچ نيازى به اين گونه توجيهات اديبانه نبود. از آن آسان تر نگاهى دقيق به نقشه اين منطقه بود. اگر طبق تئورى آقاى ستوده، خندان زمان ناصرخسرو همان منجيل كنونى است و اگر طبق تئورى آقاى دبير سياقى خندان هرزويل امروزى است فاصله هرزويل و منجيل تا شميران در حدود سى كيلومتر است درحالى كه ناصرخسرو فاصله خندان تا شميران را سه فرسنگ (حدود ۱۸ كيلومتر) تعيين مى كند.
اينجانب در آبان ماه سال ۱۳۸۲ به دنبال طى مسير ناصرخسرو در سفر حج از سرخس به لوشان رسيدم. رفتن مسير خرزويل- خندان _ شميران به ترتيبى كه ناصرخسرو مى گويد امروزه از راه خشكى ممكن نيست چون فاصله بين خندان و شميران را آب هاى پشت سد سفيدرود فراگرفته است و آب دو رودخانه شاهرود و قزل اوزن جاى گام هاى ناصرخسرو را پوشانده است و از خندان به شميران جز با قايق نمى توان رفت. بنابراين براى رفتن به خندان پيش از رسيدن به لوشان از جاده فرعى بايد به سمت چپ پيچيد و به سوى سياه پوش كه اسم جديد خندان است رفت. جاده اصلى قزوين _ رشت، كه از لوشان مى گذرد، تا خندان حدود ۲۰ كيلومتر فاصله دارد. خندان در طارم سفلى قرار دارد و در زلزله سال ۱۳۶۹ نابود شد و خرابه هاى آن هنوز در كنار شهر جديدى كه ساخته اند باقى است. مردم محلى نيز از نام پيشين سياه پوش (خندان) آگاه بودند. بر تابلوى اداره راهدارى سياه پوش نيز نوشته بود «استاندارى قزوين، بخشدارى طارم سفلى، راهدارى خندان» خندان محل تلاقى شاهرود و قزل اوزن و تشكيل درياچه سفيدرود است و در جنوب اين درياچه واقع است قلعه شميران در شمال غربى خندان و آن سوى درياچه سد سفيدرود واقع است. بنابراين چون مستقيم نمى توانستم به شميران بروم، پس از بازديد خندان به لوشان برگشته و به سمت منجيل در شمال رفتم. در منجيل هميشه باد شديدى مى وزد و هم اكنون محل بزرگترين نيروگاه بادى ايران است. روابط عمومى شهرستان منجيل تابلويى برپا كرده بود و در زير تصوير يك سرو نوشته بود «۹۸۵ سال پيش حكيم ناصرخسرو قدمت اين پديده ارزشمند را ۵۰۰ سال ذكر كرده» هيچ تاريخى هم در پاى اين تابلو نبود. اگر ۱۰سال و يا ۱۰۰سال ديگر كسى اين تابلو را بخواند مانند اين است كه هنوز از توضيح ناصرخسرو همان ۹۸۵ سال گذشته است. علاوه بر آن در سفرنامه تنها جايى كه از سرو ذكرى شده است آن هم بدون ذكر قدمت آن هنگامى كه ناصرخسرو از بتليس خارج مى شود و مى نويسد: «در آن حدود مردم را ديدم كه در كوه مى گرديدند و چوبى چون درخت سرو مى بريدند. پرسيدم كه: «از اين چه مى كنيد؟» گفتند: «اين چوب را يك سر در آتش مى گذاريم و از ديگر سر آن قطران بيرون مى آيد، همه را در چاه جمع مى كنيم و از آنجا در ظروف مى كنيم و به اطراف مى بريم.»
پس از بازديد از خندان به سوى منجيل بازگشتم و سپس از آنجا به سوى خرزويل و يا هرزويل كه در شرق منجيل است رفتم. در ميان اين ده درخت سرو بسيار بلند و تنومندى بود كه اداره ميراث فرهنگى تابلويى در نزديكى آن برپا كرده بود و عمر آن را بيش از هزار سال برآورد كرده بود. شنيدم كه محلى ها به آن «درخت شيخ» مى گويند و عقيده دارند كه در زمان ناصرخسرو اين درخت آنجا بوده است.
هرزويل دهكده خواب آلودى بود و جز چند گردشگر كه آمده بودند سرو را ببينند و چند تابلوى ميراث فرهنگى كه آسيب ديده و به كلى از ريخت افتاده و رنگ و رو رفته بودند چيز ديگرى نديدم. اين است نتيجه فرهنگى كه به اموال عمومى و به طور كلى چيزى كه متعلق به شخص خودش نباشد ارج نمى گذارد و نگهدارى نمى كند بر تنه درخت ريسمان هاى بى شمارى به نشانه نذر و نياز بسته بودند.
مثلث خندان، هرزويل و شميران يك رأسش در جنوب يعنى خندان و دو گوشه اش هرزويل در شمال شرق و شميران در شمال غرب منجيل است و هر يك با ديگرى حدود ۳۰ كيلومتر فاصله دارد: ناصرخسرو پس از هرزويل به خندان و سپس به شميران مى رود كه در شمال غربى خندان است و مى گويد: «از خندان تا شميران سه فرسنگ بيابانكى است كه همه سنگلاخ و آن قصبه طارم است.۷ اين بيابانك را اكنون آب هاى پشت سد سفيدرود پر كرده است و از خندان به شميران هيچ راهى نيست مگر آن كه به سوى لوشان برگشته و از جاده لوشان- رودبار به سوى شمال رفته و پس از عبور از منجيل از پل نزديك سد عبور كرده و به جاده قديم رودبار وارد شده و پس از عبور از على آباد به سوى شرق يعنى گيلوان برويم تا به خرابى هاى قلعه شميران برسيم. اين مسير خاكى را بايد آنقدر ادامه داد تا به تابلوى ميراث فرهنگى رسيد كه من و دوست همراهم پس از چند بار گم شدن در بيابان ها به آن رسيديم. بر اين تابلو نوشته بود: «مجموعه فرهنگى سميران.»
قلعه شميران در جنوب بهرام آباد امروزى بر تپه هاى بلندى قرار دارد. ناصرخسرو درباره اين قلعه مى نويسد: «به كنار شهر قلعه اى بلند بنيادش بر سنگ خاره نهاده است، سه ديوار بر گرد او كشيده و كاريزى به ميان قلعه فرو برده تا كنار رودخانه كه از آنجا آب برآورند و به قلعه برند. هزار مرد از مهتر زادگان ولايت در آن قلعه هستند تا كسى بيراهى و سركشى نتواند كرد و گفتند آن امير را قلعه هاى بسيار در ولايت ديلم باشد و عدل و ايمنى تمام باشد چنان كه در ولايت او كسى نتواند كه از كسى چيزى ستاند و مردمان كه در ولايت وى به مسجد آدينه روند همگى كفش ها را بيرون مسجد بگذارند و هيچ كس كفش آن كسان را نبرد.»۸
كسان ديگرى هم به اين دژ كه سميران و سميروم هم ناميده شده است پيش و يا پس از ناصرخسرو پاگذاشته و آن را توصيف كرده اند. يكى از آنها ابودلف ينبوعى جهانگرد عرب است كه در سال ۳۳۱ هجرى قمرى از آن ديدار كرده و در اين باره مى نويسد: «به دژى از سرزمين ديلمان موسوم به سميران رسيدم. ابنيه و عماراتى را كه در اين دژ ديدم تاكنون در هيچ يك از مراكز حكومت و سلطنت ملوك نديدم. در اين قلعه دو هزار و هشتصد و پنجاه و اند خانه كوچك و بزرگ بود. صاحب دژ محمدبن مسافر بود و هر وقت اثرى ظريف و يا كار هنرى دقيقى مى ديد، از سازنده آن خبر مى گرفت و نشان او را مى جست تا مى يافت. مال فراوانى براى او مى فرستاد و او را به محل خود دعوت مى كرد و متعهد مى شد در صورت آمدن چندين برابر آن مال را بدو بدهد. هنگامى كه هنرمند به خدمت او را مى رفت، او را در دژ مى نشاند و نمى گذاشت باقى عمر از آنجا بيرون رود. روستازادگان را نيز در دژ مى نشاند و به آموختن هنر و صنعت وامى داشت.»۹
فخرالدوله ديلمى از شاهان آل بويه در سال ۳۷۳ هجرى قمرى صاحب بن عباد را براى تسخير مازندران تعيين مى كند. صاحب بن عباد نيز ابوعلى حسن بن احمد را براى محاصره و تسخير اين دژ مى فرستد. اما كار محاصره به درازا مى كشد و صاحب بن عباد نامه اى به ابوعلى مى نويسد و از او مى خواهد كه هرچه زودتر كار تسخير اين دژ را به پايان برساند.
ابوعلى در نامه اى به او مى نويسد: «نامه تو درباره شميران رسيد. به گمان من تو كار اين دژ را سبك گرفته اى بدين سبب من شرحى مفصل مى نويسم تا ميل تو را برانگيزم و به كوشش ات وادارم، بيناترت كنم و عزمت را استوارتر گردانم. بدان اى سرور من شميران دژ نيست، كشور است، كشور نيست، بلكه كشورها است... هركس به شميران دست يابد قسمتى از خاك گيلان را از كنار سپيدرود مى تواند بر خاك ديلمان بيفزايد. اين مزيت و شهرت كم نخواهد بود... هرگاه كه اين دژ را به دست آرى هر آينه شكوهى به دست آورده اى كه هرگز نابود نشود.»۱۰ سرانجام فخرالدوله پسرركن الدوله ديلمى پنجاه و نه سال پيش از ورود ناصرخسرو به اين دژ آن را در سال ۳۷۵ هجرى قمرى تسخير مى كند.مقدسى جهانگرد و جغرافيادان عرب در سال ۳۷۵ هجرى قمرى در كتاب خود به نام احسن التقاسيم مى نويسد: «در سلاروند قلعه اى است كه آن را سميرم خوانند. بر ديوارهايش شيرهاى زرين و آفتاب و ماه نقش كرده اند ولى خانه هاى آن از خشت بنا شده است.»۱۱ياقوت حموى نويسنده و جهانگرد عرب در سال ۶۲۱ كه از ويرانه هاى اين دژ بازديد كرده است در فرهنگنامه جغرافيايى خود به نام معجم البلدان مى نويسد: «سميران دژ پايدارى است كه بر كنار رودى عظيم در ميان كوه هاى ولايت طارم كه صاحب الموت آن را خراب كرد. من آن را ديده ام. آثار باقى مانده نشان مى دهد كه از امهات قلاع بوده است.» ۱۲
فدايان الموت در زمان حمدالله مستوفى شاعر، مورخ و جغرافيانويس ايرانى در سال ۷۴۰ هجرى كنترل اين دژ را در دست مى گيرند و همچنان كه او در كتاب خود به نام «تاريخ گزيده» مى نويسد: «در مدت يك ماه قريب پنجاه قلعه حصين چون الموت، ميمون، سروش، سرخه، دزك، نيره، بهرام دز، آهن كوه، ضوران، تاج، شميران، فردوس، منصوريه و غير آن مسخر شد.» ۱۳
امير تيمور در سال ۷۸۸ هنگام حركت براى فتح عراق پس از تسخير رى و قزوين بدون جنگ دژ شميران را تصرف كرد. در سال ۸۴۷ شاهرخ ميرزا پسر امير تيمور نيز اين دژ را به محاصره درآورد. پس از آن گزارشى ديگر از اين دژ در تاريخ ديده نمى شود.
در شميران ناصرخسرو رفيق و هم صحبتى مهمان نواز مى يابد و چنين مى نويسد: «در شميران مردى نيك ديدم، از دربند بود، نامش ابوالفضل خليفه بن على الفيلسوف. مردى اهل بود و با ما كرامت ها كرد و كرم ها نمود و با هم بحث ها كرديم و دوستى افتاد ميان ما. مرا گفت: «چه عزم دارى؟» گفتم: «سفر قبله را نيت كرده ام.» گفت حاجت من آن است كه به وقت مراجعت گذر بر اينجا كنى تا تو را بازبينم.»۱۴ اما ناصرخسرو هيچ گاه از اين مسير بازنگشت، چون پس از سفر حج و اقامت در دربار فاطميان مصر، ديگر يك داعى و مبلغ مذهب اسماعيلى شده بود و خطر آن مى رفت كه به جرم قرمطى بودن جان خود را از دست بدهد، بنابراين از راه هاى غيرمعمول به بلخ بازگشت.
اكنون از شميران و آن امير ديلمى و قلعه و شوكت او كه ناصرخسرو از آن سخن مى گويد فقط برج ها و ديوارهايى بر جاى است. ويرانه برج هاى استوانه اى شكل، بناى چهارگوش با يك گنبد مربوط به امامزاده قاسم هنوز برجا است. در نزديكى امامزاده گورستانى را ديدم كه تاريخ سنگ گورهايش مربوط به دهه پنجاه شمسى بود و بر روى آنها شكل هاى مختلفى مانند شانه، ششلول و قمقمه حك كرده بودند كه نشان مى داد تا همين اواخر هم در اينجا مردمانى زندگى مى كرده اند.
در ولايت طارم انار و انجيرى كه ناصر مى گويد فراوان بود، اما زيتون هم به آن افزوده شده بود و مناطق وسيعى در مسير راه خندان- هرزويل- شميران و رودبار زيتون كارى شده بود. پس از بازديد از شميران به سوى منجيل برگشتم و از آنجا به سوى رودبار رفتم كه سرآغاز تپه ماهورهاى سرسبز و جنگل هاى انبوه شمال است. در بين راه همه در انديشه راه درازى بودم كه در پى پاى اين بزرگ مرد در پيش داشتم و دقت و تيزبينى و هوشمندى اش را مى ستودم.
پى نوشت ها:
۱- سفرنامه ناصرخسرو قباديانى مروزى، به كوشش دكتر محمد دبير سياقى، چاپ هفتم، تابستان ،۱۳۸۱ كتابفروشى زوار، صفحه ۶.
۲- منبع فوق صفحه ۷.
۳- شميران دژى كه ناصرخسرو ده شبانه روز در آن مانده است، منوچهر ستوده، يادنامه ناصرخسرو، دانشگاه فردوسى، دانشكده ادبيات و علوم انسانى، مشهد ۲۵۳۵ شاهنشاهى.
۴- منبع شماره ۱ صفحه ۱۸۰.
۵- منبع شماره ۱ صفحه ۱۸۱.
۶- منبع شماره ۱ صفحه ۱۰.
۷- منبع شماره ۱ صفحه ۷.
۸- منبع شماره ۱ صفحه ۷.
۹- سفرنامه ابودلف در ايران، ترجمه ابوالفضل گلپايگانى، صفحه ۴۵- ،۴۴ تهران ۱۳۴۲.
۱۰- شهرياران گمنام، احمد كسروى صفحه ۱۳۵- ۱۳۲ به نقل از منبع شماره ،۳ صفحه ۲۵۷.
۱۱- منبع شماره ،۳ صفحه ۲۵۸.
۱۲- منبع شماره ۱۰.
۱۳- منبع شماره ۳ صفحه ۲۵۹.
۱۴- منبع شماره ۱ صفحه ۸.

گزیده ای از سفرنامه ناصر خسرو

دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستاق قزوین است . و از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند . من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم . برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد ، یکی گفت که چه می خواهی بقال منم . گفتم هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر . گفت هیچ چیز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی ، گفتمی بقال خرزویل است . چون از آن جا برفتم نشیبی قوی بود چون سه فرسنگ برفتم دیهی از حساب طارم بود برزالحیر می گفتند . گرمسیر و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیش تر خودروی بود . و از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود می گفتند . بر کنار دیهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران و او از ملوک دیلمیان بود و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر پیوندد که آن را سپید رود گویند و چون هردو رود به هم پیوندند به دره ای فرود رود که مشرق است از کوه گیلان و آن آب به گیلان می گذرد و به دریای آبسکون رود و گویند که هزار و چهارصد رودخانه در دریای آبسکون ریزد.

در سفرنامه تنها جايى كه از سرو ذكرى شده است آن هم بدون ذكر قدمت آن هنگامى كه ناصرخسرو از بتليس خارج مى شود و مى نويسد: «در آن حدود مردم را ديدم كه در كوه مى گرديدند و چوبى چون درخت سرو مى بريدند. پرسيدم كه: «از اين چه مى كنيد؟» گفتند: «اين چوب را يك سر در آتش مى گذاريم و از ديگر سر آن قطران بيرون مى آيد، همه را در چاه جمع مى كنيم و از آنجا در ظروف مى كنيم و به اطراف مى بريم.»

رستم آباد – تپه ی جلالیه – بقایای کاخ اشکانی مربوط به حدود 2000 سال قبل

 

    

ادامه نوشته