نمایشگاه آینه ی روستا در انارکول زیبا

نام:بهنام
نام خانوادگی:حاجی پور
تاریخ تولد:۳۱/6/۱۳۷۰
متولد:استان گیلان- شهرستان رودبار- روستای اسطلخ جان
میزان تحصیلات :کاردانی معماری - دانشجو کارشناسی تربیت بدنی
چگونگی ورود به رشته والیبال :من در سال 85 دانش آموز هنرستان شهید دیدگانی توتکابن بودم .از اونجایی که تقریبا در همه رشته های ورزشی هنرستان عضو بودم ودر زمین های خاکی روستای اسطلخ جان والیبال بازی میکردم به مربی والیبال هنرستان معرفی شدم وعضو تیم شدم که در اولین گام قهرمان آموزشگاه های رحمت آباد و بلوکات شدیم .وبعد توسط محمد مروت دوست انتخاب شدم برای مسابقات استانی .در مسابقات استانی مقامی کسب نکردیم ولی حاصل این مسابقات انتخاب بنده به عنوان بازیکن شهرستان رودبار توسط سید رسول حسینی بود که زحمات فراوانی برای بنده کشیده است .وشروع حرفه ای بنده در والیبال از سال 86 بود .
تیم فعلی: شفق اردکان که در لیگ دسته یک کشور قرار دارد که توانست با وجود تیم های مدعی و ریشه دار به مقام 6 نائل شود که نسبت به سال قبل 4 پله صعود کرده است .
تیم های قبلی : بسیج رودبار-جوانان داماش از سال 87-89 -جوانان پیکان تهران
الگو ورزشی : در جهان جیبا کاپیتان تیم ملی والیبال برزیل -در ایران به بازیکانی همچون پیمان اکبری - حمزه زرینی - پوریا فیاضی و رامین خانی علاقه خاصی دارم
مربی ها قبلی : محمد مروت دوست -سید رسول حسینی -مهرداد عطاریان-محسن فرخی - فرید آخوندزاده -سید مصطفی حسینی-سید علی حسینی-رضا میرانی نژاد-کامران تبریزی-نادر قاضی-محمد سالک

در چند شماره قبل هفته نامه شکوفه های زیتون به شاهکار یک فرد رودباری، که از 12 میلیون گذشت را خواندید. این شماره نیز با افرادی از شهر رودبار آشنا می شوید که از 20 میلیون پول گذشتند تا ثابت کنند خون ایرانی و مسلمانی در رگ هایشان در جریان است
در ادامه گفتگویمان را با یاسر رمضانی و رمضان فتاحی که کیفی پر از پول، دسته چک و اوراق مهم دیگر پیدا کرده و به صاحبش برگرداندند
خودتان را معرفي نماييد.
ياسر رمضاني، متولد 66 اهل رودبار بوده و در ديزي سراي كاظمي مشغول به فعاليت هستم
كيف پول را چگونه پيدا كرديد؟ جزئيات موضوع براي ما شرح دهيد.
در محل كارم نشسته بودم كه خودرويي با سرعت در حال حركت بود، از صندوق عقب خودرو كيف به وسط جاده افتاد و راننده متوجه نشد و حركت نمود. بنده نيز كه نزديك ترين فرد و شاهد واقعه بودم شتابان سوي جاده رفته و كيف را برداشتم.
چگونه كيف را به صاحبش برگردانديد؟
كيف پيدا شده كه پر از تراول 50 هزار توماني و دسته چك، شناسنامه و.. بود را باز كرده و در اولين فرصت دنبال شماره تلفن صاحب كيف گشتيم، در نهايت از فيش بانكي كه متعلق به صاحب كيف گم شده بود، شماره مخاطب را پيدا كرده و با وي تماس گرفتيم و بعد از تماس هاي مكرر، موفق به برقراري ارتباط با صاحب كيف شده و وي را از اين موضوع آگاه كرديم. صاحب كيف كه نامش حسين لطفي خلخالي بود بعد از 45 دقيقه سراغ كيف خود را گرفت و ما با اخذ نشاني كيف، آن را به صاحبش برگردانديم.
عكس العمل صاحب كيف، نسبت به عمل خيرخواهانه شما چگونه بود؟
وقتي كيف را با تمام محتويات داخلش ديد و اينكه چيزي از 20 ميلیون تومان پولش كم نشده است، شوكه شد و فقط در يك جمله گفت: «آن شيري كه خورديد، حلالتان باشد» و تشكر كرد و رفت.
چه چيزي باعث شد تا 20 ميليون تومان پول باد آورده را دوباره به صاحبش برگردانيد؟
حس انسان دوستي و خيرخواهي در گوشت و خون ايرانيان علي الخصوص مردم خوب شهرستان رودبار مي باشد. شايد هر كس ديگر هم جاي من بود، كار پسنديده تر را انجام مي داد. من يك كارگر ساده بيش نيستم وجدانم قبول نكرد كه پول را براي خودم بردارم.
انگيزه و هدف شما براي اين كار چه بود و چه احساسي داريد؟
ما دوست داريم كه چنين اعمال خداپسندانه اي در جامعه به عنوان يك فرهنگ، رواج پيدا كند و از اينكه از امتحان الهي سربلند بيرون آمده ام بسيار خوشحال بوده و خداوند را سپاس مي گويم. اكنون احساس آرامش مي كنم و وجدانم راحت است.
تا اینجای کار مصاحبه با یاسر رمضانی فردی که توانسته شتابان به طرف کیف پول حرکت کرده بود و آنرا پیدا کند (پاسخ یاسر رمضانی در جواب به سوال دوم خبرنگار)
اما نقش این آقای رمضان فتاحی این وسط چی بوده است خدا می داند(شاید این آقا صاحب کارش بوده و بالاخره شرط مصاحبه این بوده که با خودش هم مصاحبه کنند و در ادامه سوالاتی که در یک گفتگویی اخلاقی مطرح می شود:
مصاحبه اخلاقی و فرهنگی یک دفعه سر از مشکلات دیزی سرا در میاره( سوالات عجیب و پاسخ های عجیب تر)
از ديزي سراي كاظمي براي ما بگوييد؟
ديزي سراي كاظمي از سال 72 فعاليت خود را كه خدمت رساني به مردم شهرستان رودبار و مسافرين مي باشد، آغاز نموده است و در سه راهي پايين بازار واقع بوده و در بين ديزي سراهاي شهرستان رودبار، حرف اول را مي زند.
*ایشون دیزی سرا فقط در جهت خدمت رسانی به مردم دایر کرده!!!!حالا معیار اون واسه اول بودن دیزی سرا چی بوده الله اعلم
مردم چرا اين ديزي سرا را به عنوان یکی از بهترين ديزي سراهاي شهرستان رودبار مي شناسند؟
از زمان حسينعلي كاظمي كه بنيانگذار اين ديزي سرا بوده، تاكنون، سعي شده است، كه خدمت صادقانه به مردم جزء الويت هاي اصلي قرار گيرد. در اين ديزي سرا عليرغم تمام محدوديت ها اعم از گراني، تورم و... تمام تلاش ما اين است تا از مواد و كالاهاي مرغوب و درجه يك استفاده نماييم و هدف ما جلب رضايت مشتري مي باشد و همين موضوع سبب شده است، تا مسافراني كه از نقاط دور به شهرستان می آیند مي شوند، مشتريان ثابت ما باشند و حتي مشترياني نيز از نقاط دور كشور داريم كه از زمان آغازين فعاليت ديزي سرا، به اينجا مي آيند.
براي تهيه غذا از چه موادي استفاده مي گردد؟
گوشت گوسفند، نخود، لوبيا، رب گوجه فرنگي، ادويجات و...
پ ن پ: بیا بجای گوشت گوسفند از ماهی سفید استفاده کن
ديزي سراي كاظمي چه خدماتي به مشتريان ارائه مي دهد؟
ارائه ديزي، شامي رودباري، چاي و..
با تخفيف؛ يك پرس ديزي چند؟
مقطوع 6000تومان بدون مخلفات
فقط جهت خدمت رسانی به مردم
از شامي رودباري بگوييد؟
شامي رودباري يكي از بهترين غذاهاي محلي شهرستان رودبار به شمار مي رود كه حتي در كشور نيز طرفداران خاص خود را دارد. محتويات شامي رودباري؛ گوشت خالص، پياز، ادويجات و سبزي مخصوص بومي(پلنگ مش) بوده و با روغن زيتون پخت مي شود.
سوالی عجیب!!!!!نه وحشتناک در پایان مصاحبه اخلاقی
دغدغه ها و مشكلات ديزي سراي كاظمي؛
هر كاري مشكلات و مسايل خاص خود را دارد، مشكلات اقتصادي، گراني و.. از جمله مشكلاتي مي باشد كه همه اقشار با آن دست و پنجه نرم مي كند.
*هر کسی رابطه بین این دو مصاحبه رو فهمید حتما به ما بگه
*این اسم دیزی سرا هم آدمو بعد جوری به شک میندازه که نکنه این...
بقیه عکسها در ادامه مطلب:


سفیدرود ما اگرچه ظاهری بسیار آرام دارد ولی...
با آنکه هنوز چند روزی از گرم شدن هوا نگذشته است ولی با این وجود تا حالا ۵ نفر از عزیزان را به کام مرگ برده است.
مصاحبه مهندس عطاءاله حکیمی با هفته نامه شکوفه های زیتون:
*از پاچنار لوشان گرفته تا انتهای اسکولک و مناطق رحمت آباد و بلوکات، خورگام و عمارلو همه برای من عزیز هستند.
*توانستم معدن سنگرود را پس از 19 سال از بخش خصوصی به دولت بازگردانم
*یک ایستگاه راه آهن برای رستم آباد در نظر گرفتم که خود بزرگترین ایستگاه راه آهن جنوب گیلان بعد از رشت است.
*یا سـد دیـورش که آب آشامیدنـی بخـش های زیادی را تأمین می کند و بخش کشاورزی رحمت آباد را نیز متحول خواهد کرد.
بقیه در ادامه مطلب ببینید:
|
روایت می کنند سرگالشی به نام هادی در منطقه اشکورات بود که در فصل زمستان براحتی راه های کوهستانی صعب العبور اشکور را در سرمای شدید و طاقت فرسای آن پشت سر می گذاشت و در گیلان در زمینی که ملک اربابی بود سکونت داشت . کار اصلی وی دامداری بود . در ییلاق(اشکور) در مرتعی زیبا به نام لزر که در تصرف و مالکیت شخصی به نام مختار خان بود سکونت داشت ، همراه دام ها و کارگران ییلاق-قشلاق می کرد . مرتع لزر در روستای لشکان اشکور در کنار رودخانه پلورود واقع شده است . لشکان کدخدایی به نام کربلایی عاشور داشت و این کدخدا فرزندی پسر به نام نوروز داشت که رعنا شخصیت اصلی داستان همسر وی بوده است . سرگالش هادی در منزل کربلایی عاشور در هنگام کوچ تابستانه استراحت می کند . زیبایی رعنا که زبانزد خاص و عام بود و در منطقه تاکنون کسی به زیبایی او دیده نشده بود از معروفیت خاصی برخوردار بود . ماهی بود تابان و خورشیدی بود فروزان . تمامی حرکات و رفت و آمد های او و دیگران مورد توجه مردم بود و از طرفی حضور مداوم سرگالش هادی به خانه پدر رعناباعث ایجاد ظن جدیدی مبنی بر عاشقی سرگالش هادی و رعنا شد و سر انجام کربلایی عاشور و اقوام او سرگالش هادی را مورد ضرب و شتم شدید قرار دادند . ارباب سرگالش هادی از او می خواهد که نگران نباشد ، انتقام وی را از آنها می گیرد . بعد از 40 روز استراحت و مداوا در منزل ارباب به گیلان عزیمت می کند و در آنجا با کرد آقاجان آشنا می شود . سرگالش هادی به اتفاق کرد آقاجان و چند تن دیگر به روستای کلورود اشکور می روند . و در کلورود با دو نفر به نام سلطان علی و علی آقا هم پیمان شده که انتقام سرگالش هادی را از کربلایی عاشور و اقوامش بگیرند .
تو که گوتی مو ناخوشم رعنا مختار خان سرگالشم رعنا بهار شونم آی لزر نیشم رعنا سالی سیصد من روغن کشم رعنا راه پلورود سر به جیرای رعنا قزاق بومای دست به تیرای رعنا بزا آقاجان چپیرای رعنا تی آقاجان گول امشب میرای رعنا اونه هفتم کی بگیرای رعنا رعنا گله رعنا ، گل سمبلای رعنا رعنا تی تومان گِله کِشه ،رعنا تی غصه آخر مَره کوشه ،رعنا دیل دَبَسی کُردآجانه،رعنا حنا بَنَی تی دَستانه،رعنا آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا آخه پارسال بوشوی امسال نِمَی ،رعنا تی بوشو راه واش دَر بِمَی، رعنا تی لِنگانِ خاش در بِمَی ،رعنا آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا امسالِ سالِ چاییه ،رعنا تی پِِر ،مِه داییه ،رعنا جان من بوگو، مرگ من بگو رعنا رعنای گُله رعنای! گل سنبله رعنای رعنای بوشو تا لنگرود رعنای، خیاط بِدِی هیشکی نُدوت ،رعنای خیاط وَچَی تَر کُت بُدوت ،رعنا و ترجمه اش: رعنا، دامنت رو زمین می کشه،رعنا! غصه ات آخرش منو میکشه،رعنا! به کردآقا جان دل بستی ،رعنا! دستاتو حنا گذاشتی ،رعنا! آی روسیاه،رعنا! برگرد بیا ،رعنا! رعنا مال منه! کشمشِ سیاهه رعنا! آخه راهی رو که پارسال رفته بودی هنوز برنگشتی راهی رو که رفته بودی علف در اومده توش استخونای پات زده بیرون امسال، سال چاییه ،رعنا! پدرت ،دایی منه! جان من بگو رعنا، مرگ من بگو رعنا! رعنا تا لنگرود رفتی ،اما هیچ خیاطی برات چیزی ندوخت! اما پسرک خیاط واست کت دوخت لینک غیرمستقیم:http://miguilan.persiangig.com/video/Rana.3gp/download |
دریا زیباست ولی یک دختربچه 11 ساله در خزر غرق شد.گزارش
فارس
مسعود یارضوی

منا یاد بومیه ناگه مه یارون بنالوم از فراق و درد و هجرون
بنالوم مثل بلبل تا سحرگون که بی گل من کنوم شیون ز هجرون
ترا یاده او شب فصل بهارون؟ زمین غره بکرد ناله مه یارون
بکردن کوچ چره اوکس و کارون بقربون قده تمومه مارون
بدای پیچ زلزله خشتون هزارون بشکسته سر و دس تخته تلارون
کوکو تی تی زنه ناله فراوون آسمون گریه داره نه که وارون
ببه آواز بلبل از دیارون سوت و کوره چره روخون کنارون
ز باغون خشک ببان دارون فراوون ببه ویرون تمومه کشته زارون
کشاورزون بموردن کو اوراقون کسی نیشتای کنه آباد بجارون
ببه پربار محصول میوه باغون نخوردن دلخوشی مردم انارون
همه بون لخت و عریون زیر وارون نبه تن پوش ببه غسال یرافوون
امون از آخرین شو بهارون کشه روزی منا این درد هجرون
مزارسسون بیه آباد بهارون بکاشتوم گل هزارون با دل و جون
بکرد فانی وصیت زار و نالون به وقت دفن برین بورن مه بالوون
نشینن دور مه خاک شاد و خندون بشام راحت ببام از زجر دورون
بومام تنها بشام عینه غریبون دو روز عمر ببن با هم رفیقون
سید نعمت اله خالقی (فانی)
خاک پاکت زادگاه آرزوست
یاد تو هر حلقه ای را گفتگوست
مظهر صلح و صفا داری تو اندر سینه ات
هیچکس در دل ندیدم داشت رنگ کینه ات
روزگار نامرادی های تو بگشوده کام
این همه یاران و این زهر است و جام
شد خزان این آخرین روز بهار
بلبلان گشتند هر یک زار زار
این زمین بی مروت هم حسود و بی وفاست
او نمی داند به دل مهری به پاست
دیدی آخر در دل بیگاه شب رقصش گرفت
هم سر و هم سینه و هم گیس او جنبش گرفت
لرزه ای انداخت بر اندام هر پیر و جوان
از دل اطفال می شد ناله سوی آسمان
بعد از آنی خانه ها ویران شدند
کودکانت وارث غمنامه ایران شدند
دیگر اکنون رودبارم از خراب آباد شد
از زمانه سهم ما رودباریان بیداد شد
ما که نه ، ایران ما نک در عزاست
ای زمین طوفان دشنامت سزاست
گونه های کودکان ناز و پاک
بوسه گاهی بود اینک گشته خاک
هی هی بازی طفلان راحت روح پدر
اینک او بی خانه این یک دربدر
کودکان از هر طرف فریاد مادر می زنند
سینه را چون غنچه نو رسته از هم می درند
گه لجاجت می کنند آید پدر در یادشان
تاب ضایع می شود از ناله و فریادشان
گیل مرد پاک ما آزاده رفت
نا کجا آباد را تا انتها بی جاده رفت
بند بند شالیش از دور پیدا می شود
گشتزار گیل مرد ما هویدا می شود
دسته داست کجا دستت کجاست
آن یکی در خاک و این دیگر هواست
پیچ و تاب جاده در راه شمال
وصف مینو را هم آوردی خیال
دیگر اکنون کوره راهی بیش نیست
دیگر آن جز ویل و چاهی بیش نیست
آرزوهای جوانان روی هم در گور شد
در عزا زین زلزله هر خانه پشور شد
در عروسی بود زوجی شادمان و با سرور
هین زفاف خویش را در حجلگه بردند گور
دیگر از سرسبزی این شهر ما گفتار نیست
زنده ها خفتند و کس بیدار نیست
از یتیم از بیوه زن یا مرد فرد
هر که را گویم دلت گیرد ز درد
تو چه می دانی زمین با ما چه کرد
کس نباشد کو بود خالی ز درد
قاسم حقانی – 7/تیر/1369
چه آغاز ((مهر)) و چه پایان (( جهل)) چه روزهای کوچه های مدرسه را دویدن و چه شب های تکلیف و تردید، هیچ لحظه ای تو را نمی تواند آن گونه که هستی بنامد.
تو در همه ثانیه های روزگار نشسته ای؛ با قلمی در دست و کتابی در دل و فانوسی در نگاه... تو در همه جا نگرانی و سرک می کشی و گرد و غبار ندانستن را هر لحظه از پیرهن کائنات می تکانی.
هر جا کتابی گشوده شده است، هر جا اندیشه ای در رواج است، هر جا کلامی متولد می شود و راه روشنگری در پیش می گیرد، پای تو در میان است. هر کس و هرچیز در هر جا که با ظلمت جهل به ستیز برخیزد، به هیأت تو درمی آید. حتی درختان که شکوفه می دهند و به کائنات، درس بارور شدن می آموزند، حتی خورشید که ظلمت شب را درمی نوردد و امید را تلقین می کند.روزت مبارک

استاد محمد بهرامی سال 1305 در کوهپایههای رحمتآباد رودبار متولد شد. پدرش ابوطالب بهرامی ، اهل تفرش و کارمند اداره دارایی بود. پدر طبع شعر و خطی خوش داشت.
استاد تحصیلات ابتدایی را در تهران در دبستانهای خاقانی (خیابان شاهپور) و ناصر خسرو (خیابان ایران) گذراند. او از همان کودکی به نقاشی علاقهمند بود و پدر که استعدادش را شناخت ، وی را به هنرستان هنرهای ملی (اداره صنایع مستظرفه ) برد تا نقاشی بیاموزد.
دوره متوسطه را در دبیرستان ایرانشهر به پایان رساند و سپس وارد دانشکده هنرهای زیبا شد.
بهرامی اهل ورزش هم بود و در باشگاه "نیرو و راستی" تمرین میکرد. زمانی که "منوچهر مهران" مدیر این باشگاه تصمیم میگیرد مجله "نیرو و راستی" را منتشر کند ، چون میدانست بهرامی نقاشی هم میکشد ، سفارش جلد مجله را به او میدهد. بهرامی هم شیر ایستادهای را طرح میکند. این طرح جلد را برای چاپ ، به چاپخانه روزنامه اطلاعات که یکی از مجهزترین چاپخانههای آن زمان تهران بوده ، میبرند. بطور اتفاقی ، احمد شهیدی ، سردبیر اطلاعات ماهانه این طرح را میبیند و درباره طراح آن پرس و جو میکند. شهیدی کارش را میپسندد و به او پیشنهاد همکاری میدهد. بهرامی در این زمان فقط 17 سال داشت.
احمد شهیدی جزو مدیران خوشفکر و با ذوق نشریات کشور است و در تاریخ گرافیک ایران ، حداقل دو نفر از پیشکسوتان را سراغ دارم که توسط او به جامعه مطبوعات راه یافتند : فردریک تالبرگ و محمد بهرامی. شهیدی این روزها ، دوران بازنشستگی را طی میکند و تا جایی که خبر دارم ، متاسفانه حال چندان مساعدی هم ندارد.
محمد بهرامی مدیر آتلیه اطلاعات میشود. کمکم به این فکر میافتد که مستقل شود. در سال 1325 نخستین آتلیهاش با نام " آرک " را با همکاری دوست و شاگردش جواد هاتف ، در خیابان لالهزار تاسیس میکند.
آرک جزو نخسیتن آتلیههای گرافیک در ایران است که سفارشهای فراوانی هم داشت. بسیاری از استادان گرافیک و هنرهای تجسمی ، در این آتلیه کار کردهاند. از جمله مرتضی ممیز ، آیدین آغداشلو ، محمد احصایی ، علی اکبر صادقی ، پرویز کلانتری ، محمد تجویدی ، بوریس آسیریان ، علی شاهمیری ، حسین اسلامیان ، محمد علی زاویه ، علی اصغر معصومی ، عباس کوهزاد و بیوک احمری.
دو سال بعد آتلیه آرک به آتلیه بهرامی تغییر نام مییابد و پس از مدتی که سفارشها بیشتر میشود ، آتلیه به مکان دیگری منتقل میشود. بهرامی آتلیه جدید را "پارس" نامگذاری میکند که در خیابان شاهآباد ، کوچه محمودی قرار داشت.

سالهاست که مشغول تالیف کتاب "تاریخ هنر ایران" است برای تالیف "تاریخ هنر ایران" ، چند کتاب دیگر نیز ترجمه کرده است
مجلات روشنفکری آن دوره نظیر " سپید و سیاه " و " فردوسی " ، در این آتلیه طراحی و لیآوت میشد. بهرامی از همین زمان ، تصویرسازی و مینیاتورهای شاهنامه را شروع میکند که بعدها در قالب یک مجموعه نفیس به چاپ میرسد.
بهرامی در ادامه توسعه حرفهاش ، چاپخانه گوتنبرگ را سال 1342 در خیابان سعدی ، راهاندازی میکند که از این دوره ، علاوه بر طراحی و لیآوت نشریات ، کمکم سفارشهای بستهبندی را هم میپذیرد. بستهبندی سیگارهای اشنو ویژه ، آپادانا ، طوس ، فروردین ، گرگان و قهرمان ازاین جملهاند.
اسفند 1350 در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران ، مراسم بزرگداشت استاد برگزار میشود. پروفسور سید حسین نصر در این مراسم درباره مینیاتورهای شاهنامه بهرامی میگوید: " این آثار هماهنگی کاملی با عظمت این کتاب که بزرگترین اثر ادبی ایران است ، دارند" .
دسامبر 1972 (1351) از سوی بخش فرهنگی سازمان ملل متحد ، آثار استاد در مقر این سازمان در نیویورک به نمایش گذاشته میشود. نیز اردیبهشت 1380 مراسم بزرگداشتی در خانه هنرمندان ایران ، برای استاد بهرامی برگزار شد.
استاد بهرامی پس از انقلاب ، چاپ گوتنبرگ را واگذار میکند و به تحقیق و تالیف درباره " تاریخ هنر ایران " میپردازد. استاد سالهاست که مشغول تالیف کتابی به همین نام است.
استاد معمولا سالی چندبار در ویلای خود در روستای کیاباد اوقات خوشی را سپری می کند.

نقاشی استاد در ده سالگی !
سپیدرود

بلندترین رود ایران سپیدرود است. نام باستانی آن رود آمارد بودهاست. از ترکیب دو رود شاهرود و قزل اوزن در شهر منجیل شکل میگیرد و تا ریختن به دریای خزر عرض استان گیلان را میپیماید.سرچشمه آن در کوه چهل چشمه کردستان است و بطرف مشرق رفته داخل ناحیه گروس می شود و در این محل شعبه دیگری بهمین اسم که از کوههای پنجه علی در شمال غربی همدان جاری است ضمیمه آن میشود و درگروس و شعبات متعدد دیگری به آن پیوسته و بطرف شمال رفته به میانج میرسد و در آنجا شعبات قرانقو و میانه (میانج) و هشترود و آبهای کوه سهند و بزغوش را وارد آن میکند. پس از آن به جنوب شرقی برگشته و زنجانرود که سرچشمه آن از چمن سلطانیه است از ساحل یمین وارد آن می گردد. بعد شعبات کوچک دیگر از کوههای طارم به آن ملحق شده وارد تنگه منجیل میشود و قبل از منجیل شاهرود که از الموت و طالقان سرچشمه میگیرد و طارم پائین (طارم سفلی) را مشروب میکندو به قزل اوزن پیوسته از این محل به بعد در همه جا سپیدرود نامیده میشود. و از منجیل تا ساحل دریا همه جا سپیدرود به سمت شمال شرقی جاری و جریانش سریع و مقدار آب آن زیاد است. از منجیل تا گندلانبستر آن بین دو کوه و بسیار باریک و از این نقطه ببعد دلتای وسیعی با شعبات زیاد تشکیل داده شعبه اصلی آن در حسن کیاده به دریای خزر میریزد.

واژهشناسی و تاریخچهٔ نام
این رود را نوشتههای گوناگون سپیدرود،اسفیدرود،اسبیذروذ،سپیذروذ و سفیدرود خواندهاند. این نام از دو ریشه سپید(در اوستایی spaêta؛در پارسی میانه سپت؛در سانسکریت sveta) و رود(در اوستا urûd؛در پارسی باستان rautah) ساخته شدهاست. همچنین بخشی از رود را که از آذربایجان میگذرد به ترکی قزلایرماق به معنای رود سرخ میخوانند. در کتاب نزهةالقلوب که در سال ۷۴۰ (قمری) نوشته شده این رود را به مغولی هولانموران خوانده که همان معنای نام ترکی آن را داراست.
در کتاب بندهش که به زبان پهلوی است از این رود نام برده شده که در آتورپاتکان است.
نام این رود در روزگار هخامنشیان و سلوکیان و اشکانیان و ساسانیان به نام قوم ایرانی که در کنارش میزیستند و آمارد (amardoi) اَمَرد (به یونانی amardus) خوانده میشدهاست. نام سپیدرود بایستی در دوره ساسانیان بر این رود گذارده شده باشد.
بومیان شهر رودبار به آن اسپه می گویند که در گویش ديلمي همان سفید معنی می دهد.

<محمد تقی بهار>، شاعر آزادی و آزادیخواه ایران نیز در قصیدهای زیبا در وصف نوروز و بهار چنین میسراید:
هنگام فرودین كه رساند به ما درود
بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
كز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ
گویی بهشت آمده از آسمان فرود
دریا بنفش و مرز بنفش و زمین بنفش
جنگل كبود و كوه كبود و افق كبود
اشجار گونهگون و شكفته میانشان
گلهای سیب و آلو، آبی و امرود
بنگر یكی برود خروشان به وقت آنك
دریا، پی پذیرهاش آغوش برگشود
--------------------------------------------------------
سفرنامه ناصر خسرو
.... و از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود می گفتند . بر کنار دیهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران و او از ملوک دیلمیان بود و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر پیوندد که آن را سپید رود گویند و چون هردو رود به هم پیوندند به دره ای فرود رود که مشرق است از کوه گیلان و آن آب به گیلان می گذرد و به دریای آبسکون رود و گویند که هزار و چهارصد رودخانه در دریای آبسکون ریزد ، و گفتند یکهزار و دویست فرسنگ دور است ، و در میان دریا جزایر است و مردم بسیار و من این حکایت را از مردم شنیدم .
دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستاق قزوین است . و از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند . من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم . برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد ، یکی گفت که چه می خواهی بقال منم . گفتم هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر . گفت هیچ چیز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی ، گفتمی بقال خرزویل است . چون از آن جا برفتم نشیبی قوی بود چون سه فرسنگ برفتم دیهی از حساب طارم بود برزالحیر می گفتند . گرمسیر و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیش تر خودروی بود . و از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود می گفتند . بر کنار دیهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امیر امیران و او از ملوک دیلمیان بود و چون آن رود از این دیه بگذرد به رودی دیگر پیوندد که آن را سپید رود گویند و چون هردو رود به هم پیوندند به دره ای فرود رود که مشرق است از کوه گیلان و آن آب به گیلان می گذرد و به دریای آبسکون رود و گویند که هزار و چهارصد رودخانه در دریای آبسکون ریزد.
در سفرنامه تنها جايى كه از سرو ذكرى شده است آن هم بدون ذكر قدمت آن هنگامى كه ناصرخسرو از بتليس خارج مى شود و مى نويسد: «در آن حدود مردم را ديدم كه در كوه مى گرديدند و چوبى چون درخت سرو مى بريدند. پرسيدم كه: «از اين چه مى كنيد؟» گفتند: «اين چوب را يك سر در آتش مى گذاريم و از ديگر سر آن قطران بيرون مى آيد، همه را در چاه جمع مى كنيم و از آنجا در ظروف مى كنيم و به اطراف مى بريم.»