رودبار ای سرزمین خوب من
به ز مادر ، دایه ی محبوب من

خاک پاکت زادگاه آرزوست
یاد تو هر حلقه ای را گفتگوست

مظهر صلح و صفا داری تو اندر سینه ات
هیچکس در دل ندیدم داشت رنگ کینه ات

روزگار نامرادی های تو بگشوده کام
این همه یاران و این زهر است و جام

شد خزان این آخرین روز بهار
بلبلان گشتند هر یک زار زار

این زمین بی مروت هم حسود و بی وفاست
او نمی داند به دل مهری به پاست

دیدی آخر در دل بیگاه شب رقصش گرفت
هم سر و هم سینه و هم گیس او جنبش گرفت

لرزه ای انداخت بر اندام هر پیر و جوان
از دل اطفال می شد ناله سوی آسمان

بعد از آنی خانه ها ویران شدند
کودکانت وارث غمنامه ایران شدند

دیگر اکنون رودبارم از خراب آباد شد
از زمانه سهم ما رودباریان بیداد شد

ما که نه ، ایران ما نک در عزاست
ای زمین طوفان دشنامت سزاست

گونه های کودکان ناز و پاک
بوسه گاهی بود اینک گشته خاک

هی هی بازی طفلان راحت روح پدر
اینک او بی خانه این یک دربدر

کودکان از هر طرف فریاد مادر می زنند
سینه را چون غنچه نو رسته از هم می درند

گه لجاجت می کنند آید پدر در یادشان
تاب ضایع می شود از ناله و فریادشان

گیل مرد پاک ما آزاده رفت
نا کجا آباد را تا انتها بی جاده رفت

بند بند شالیش از دور پیدا می شود
گشتزار گیل مرد ما هویدا می شود

دسته داست کجا دستت کجاست
آن یکی در خاک و این دیگر هواست

پیچ و تاب جاده در راه شمال
وصف مینو را هم آوردی خیال

دیگر اکنون کوره راهی بیش نیست
دیگر آن جز ویل و چاهی بیش نیست

آرزوهای جوانان روی هم در گور شد
در عزا زین زلزله هر خانه پشور شد

در عروسی بود زوجی شادمان و با سرور
هین زفاف خویش را در حجلگه بردند گور

دیگر از سرسبزی این شهر ما گفتار نیست
زنده ها خفتند و کس بیدار نیست

از یتیم از بیوه زن یا مرد فرد
هر که را گویم دلت گیرد ز درد

تو چه می دانی زمین با ما چه کرد
کس نباشد کو بود خالی ز درد


قاسم حقانی – 7/تیر/1369