در اولین ساعت آخرین روزی که فصل بهار برچیده می شد زلزله نیز بساط تعدادی از خانواده های ما را برچید،زمین غرید،خاک لرزید،دهاتمان درهم کوفته شد،سقف ها فرو ریخت،دیوارها شکست،سنگ و چوب و آهن،دست و پا و سر و سینه پیرزن و پیرمرد،نوزاد و نوپا را کوبید.

از چهار گوشه عالم نامه و پیام، دوا و غذا، دعا و ثنا به سوی این خطه سرخ که سبز بود سرازیر گردید.جوانان نیک نهاد و نجیب زاده کشورمان پیشاپیش آن دسته از بیگانگانی که انسان دوست مانده اند دل به دریای غم زدند و خود را به سرزمین زیتون رساندند و با چنگ و دندان و بیل و کلنگ و سوزن و نیشتر خوراک و پوشاک به ماتم زده های دست و پا خسته و سرشکسته یاری دادند. کسانشان را از زیر تیر و تخته و طاق های فروپاشیده نجات بخشیدند. مرده هایشان را بیرون کشیدند:پدرانشان .مادرانشان.فرزندانشان و نزدیکانشان را...

به زودی نیزچرخ های سنگین و بی احساس بولدوزورها واپسین آثار حیات را در منطقه محو خواهد کرد. خون ها را خواهد زدود، آبادی ها را خواهد روبید،و بهارستان ها را به گورستان تبدیل خواهد کرد:گورستان آدمها.خاطره ها.زندگیها... آنگاه نوبت به بازسازی خواهد رسید با دیوارهای از پیش ساخته و خانه هایی به سبک شهری پرداخته همراه با مظاهر بی روح زندگی ماشینی و الگوهای سرد و بی عاطفه تحمیلی و اسکان های اجباری...

وجدان ها که به این ترتیب آرام گرفت،تب زلزله فروکش کرد،مجروحان که از بیمارستان رستند،بازماندگان که یکدیگر را یافتند،حیات که بر ممات پیروز شد تازه آثار زلزله دیگری که کمر مردم آن سامان را خمیده،هویدا می شود و ابعاد دیگر فاجعه رخ می نمایاند،زلزله ای که نه زمین را، بلکه این بار وجود انسان ها را تکان می دهد و فریاد کریه بوم را به روی خرابه های بهشت ایران در می آورد، آخر قصه های مادربزرگ،زانوهای پدربزرگ،لالایی مادر و نوازش پدر دیگر گم شده،خانه ها خوابیده،زیتونها خشکیده و آدم های ده مرده اند.

  صابر سمیع انارکولی